هيچ بندهاى به سوى من اسباب محبّت خود را فراهم نمىسازد كه محبوبتر باشد نزد من از آنچه را كه من بر وى حتم و واجب نمودهام . و بطور حتم و يقين بندهء من به سوى من اسباب محبّتش را گرد مىآورد با بجا آوردن كارهاى مستحبّ ، تا جائى كه من او را دوست دارم . پس چون من او را دوست داشتم ، من گوش او هستم كه با آن مىشنود ، و چشم او هستم كه با آن مىبيند ، و زبان او هستم كه با آن سخن مىگويد ، و دست او هستم كه با آن مىدهد و مىگيرد ، و پاى او هستم كه با آن راه مىرود .
وقتىكه مرا بخواند اجابت مىكنم ، و وقتىكه از من درخواست كند به او مىدهم .
و من هيچگاه تردّد ننمودم در چيزى كه مىخواستم آن را بجاى آورم مانند تردّدم در مرگ مؤمنى كه اراده داشتم او را بميرانم ؛ او مرگ را ناگوار مىداشت و من آزار و اذيّت او را ناگوار مىداشتم . »
علّامه مجلسى رضوان الله عليه در « بحار الانوار » عين اين روايت را سنداً و متناً از « محاسن » روايت كرده است . « 1 »
و كلينى با دو سند مختلف و قريب المضمون اين حديث را روايت نموده است :
اوّل : از محمّد بن يحيى از أحمد بن محمّد بن عيسى ، و أبو علىّ اشعرى از محمّد بن عبد الجبّار ؛ همگى از ابن فَضّال ، از علىّ بن عُقْبه ، از حمّاد بن بَشير روايت نموده است كه گفت : من شنيدم از حضرت امام جعفر صادق أبا عبد الله عليه السّلام كه مىگفت :
هامش
( 1 ) « : بحار الانوار » بابُ حبِّ اللهِ تعالى ، از طبع كمپانى : ج 15 ، قسمت دوّم ، ص 29 ؛ و از طبع اسلاميّه : ج 70 ، ص 22 ، حديث شماره 21