صفات همچنين بايد محال باشد .
اگر جواب داده شود : شناخت خدا با صفات و آثار متناهيهء او مىباشد ، نه صفات كلّيّهء عامّهء لازمهء ذات كه غير متناهى است . سؤال مىشود : در ذات هم همينطور دنبال وجود جزئى و ذات جزئى كه مترشّح از ذات اوست مىروند نه دنبال ذات كلّى و وجود مجرّد بسيط لا يتناهى وى . بنابراين وجه استحالهء آن چيست ؟ !
اگر در پاسخ گفته شود : آرى ، شناخت خدا با صفات غير متناهيهء او نيز محال است همانطور كه شناخت ذات او استحاله دارد ، ولى شناخت خدا با صفات بوسيلهء فناى در صفات صورت مىگيرد ؛ و در فناء حدّ و قيد و تناهى معنى ندارد . سالك راه خدا در صفات غير متناهيهء او نيست و نابود مىگردد . جواب آن است كه : در ذات نيز اينچنين است ، شناخت ذات خدا با فناى در ذات تحقّق مىپذيرد . پس در ذات ، عنوان سالكى نيست تا خدا را بشناسد ؛ خداست كه خدا را مىشناسد . در صفات هم ايضاً اينطور مىباشد . زيرا در مقام فناء محض در صفات كلّيّهء حقّ تعالى عنوان و اسمى از سالك باقى نمىماند تا به صفات وى پى برد ؛ بلكه خداست كه صفات خدا را مىشناسد . و امّا در صفات جزئيّه و در ذات جزئيّه ، علم و معرفت بدون اشكال است . اگر گفته شود : خدا ذات جزئى ندارد بلكه موجودات طلوع و ظهور وجود اويند ، گفته مىشود : خدا صفات جزئى نيز ندارد بلكه صفات موجودات طلوع و ظهور صفات اويند .
بالجمله اين سخن كه خدا را با صفات مىتوان شناخت نه با ذات ؛ اگر منظور و مراد صفات كلّيّه است آن هم امكان ندارد ، و اگر مراد صفات جزئيّه است ميان ذات و صفات تفاوت نيست . و امكان فنا و استحاله و اندكاك همانطور كه در صفات او جلّ و علا ممكن است ، در ذات او جلّ و علا نيز
الله شناسى (فارسى) — صفحة 227
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٢٢٧