گردد و مقصود آفرينش حاصل كند . شعر :
يار چون با يار خوش بنشسته شد * صد هزاران لوح سِرّ دانسته شد
لوح محفوظ است پيشانىّ يار * راز كونينش نمايد آشكار
گر به عقل ادراك اين ممكن بُدى * قهر نفس از بهر چه واجب شدى ؟
با چنان رحمى كه دارد شاه ، هش * بىضرورت چون بگويد نفس كُش ؟ « « 1 »
شناخت خدا با صفات كلّيّه و ذات او محال است ؛ و فناء در هر دو ممكن
و محصّل و نتيجه حاصله از گفتار اين عارف ربّانىّ آن است كه : خداوند را با صفات او مىتوان شناخت ؛ و ذاتش را نمىتوان شناخت . در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه : چرا ذات خدا را نمىتوان شناخت ؟ ! لا بدّ پاسخ آن مىباشد كه چون او لا يتناهى است و انسان محدود و متناهى ؛ لهذا احاطه كه لازمهء معرفت و شناخت است ، از مقيّد و محدود و متناهى به ذات لا يتناهى محال است . سؤال مىشود : همانطور كه احاطهء بر ذات غير متناهى محال است ، احاطهء بر صفات غير متناهيه نيز محال است ، بنابراين شناخت خدا را با
هامش
( نقل از كتاب « فيه ما فيه » )
و شيخ عزيز الدّين نسفى در كتاب « الإنسان الكامل » در سه موضع ( ص 161 و ص 355 و ص 447 ) تصريح دارد كه اين كلمه عبارت پيغمبر است
( 1 ) « مفاتيح الإعجاز فى شرح گلشن راز » از طبع باسمهاى سنگى ( سنه 1301 ) : ص 92 تا ص 114 ؛ و از طبع حروفى با مقدّمه آقاى كيوان سميعى ، انتشارت محمودى : ص 127 تا ص 161