اگر « كوه توئى » نباشد ميان تو و حقّ هيچ راه نيست
چون حجاب تو از حقّ همين هستى تست و إلّا به حكم
وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ
« 1 » حقّ به تو از تو نزديكتر است ، فرمود كه : متن :
حقيقت كهربا ، ذات تو كاه است * اگر كوه توئى نبود چه راه است ؟
يعنى حقيقت - كه حقّ مراد است - مثال كاه ربا است و ذات و هستى تو همچو كاه ، و جذب حقّ مر ترا و انجذاب تو به جانب او در غايت آسانى است ؛ فأمّا « كوه توئى » يعنى تعيّن تو سدّ راه وصول تو شده و مانع رجوع مقيّد به جانب مطلق گشته است ، و اگر كوه توئى نباشد ميان تو و حقّ هيچ راه نيست . شعر :
قرب ، نى بالا و پستى رفتن است * قرب حقّ از هستى خود رستن است
خويش را بگذار و بىخود شو درآ * اندرون بزم وصل جانفزا
نيستى از خويش عين وصل اوست * بگذر از هستى ، دلت گر وصلجوست
چون محو و انطماس هستى سالك عياناً و شهوداً جز به تجلّى الهى ميسّر نيست مىفرمايد كه : متن :
تجلّى گر رسد بر كوه هستى * شود چون خاك ره ، هستى ز پستى
يعنى اگر نور تجلّى ذاتى حقّ بر كوه هستى سالك بتابد ، ظلمت هستى او همچون خاك ره ، پست و ناچيز گردد و محو مطلق شود ؛ چه اقتضاى تجلّى ذاتى حقّ فناى مظاهر و كثرات است . شعر :
هركه شد جوياى ديدار خدا * چون خدا آمد شود جوينده لا
هامش
( 1 ) صدر آيه 85 ، از سوره 56 : الواقعة