از فناء سالك در تجلّى ذاتى ، به بقاء حقّ باقى گردد و خود را مطلق بىتعيّن جسمانى و روحانى بيند ؛ و علم خود را محيط به همه ذرّات كائنات مشاهده نمايد ، و متّصف به جميع صفات الهى باشد ، و قيّوم و مدبّر عالم باشد ، و هيچ چيز غير خود نبيند ؛ و مراد به كمال توحيد عيانى اين است . شعر :
آن كه سُبحانى همىگفت آن زمان * اين معانى گشته بود او را عيان
هم ازينرو گفت آن بحر صفا * نيست اندر جُبّهام الّا خدا
آن أنا الحقّ گفت « 1 » اين معنى نمود * گر به صورت پيش تو دعوى نمود
ليسَ فى الدّارَين آن كو گفته است * دُرّ اين معنى چه نيكو سفته است
چون نماند از توئى با تو اثر * بىگمان يا بى از اين معنى خبر « 2 »
و آنچه سر حلقه سلطانان « 3 » جهان و واصلان با ايقان : شيخ أبى محمّد روزبهان و شيخ شمس الدّين محمّد الدَّيلمىّ قُدّس سرُّهما از واقعات خود
هامش
( 1 ) نسخهء « ز » و « أسرار الشّهود » : كشف
( 2 ) در تعليقه 2 ، از ص 172 از همين كتاب آمده است كه : سُبحانى ما أعظم شأنى گفتار بايزيد بسطامى است . و اينك گفته مىشود كه : در رساله « عشق و عقل » ص 89 ، شيخ نجم الدّين رازى گويد :
« هنوز تنه وى در بيضه أنانيّت مانده ، اين بانگ كند كه : أَّنا الحقّ ؛ و چون تنه از بيضه وجود برآورد پاى وى در بيضه مانده ، اين نوا زنَد كه : سُبحانى ما أعظم شأنى . »
و مصحّح كتاب در تعليقات خود در ص 113 گويد : « اين عبارت از سخنان بايزيد بسطامى است ( « كشف المحجوب » چاپ ژوكوفسكى ، لنينگراد سال 1926 ، ص 327 ) .
عِراقى در « لمعات » اين سخن بايزيد را با سخن خود درآميخته است : « گاه عاشق را حلّه بهاء و كمال در پوشاند و به زيور حسن و جمال بيارايد ، تا چون در خود نظر كند همه رنگ معشوق بيند ؛ بلكه خود را همه او بيند ؛ گويد : سُبحانى ما أعظمَ شأنى ؛ مَن مِثلى و هل فى الدّارَين غيرى ؟ » ( « أشعّة اللمعات » جامى ، چاپ سنگى ص 54 و 55 » )
( 3 ) نسخهء « ز » : آنچه شطّاحان