تا فرصت باقى مىباشد بايد دست به سلوك و راه عرفان زد .
اسباب تحصيل اين مطلوب بُوَد به ضعف مبدّل شود ، و از سلوك و رياضت بازمانى ، و فرصت فوت شود و نتوانى كه به اداء حقوق اين مقدّمات عمل نمائى ، دانستن كه ترا تحصيل اين كمالات ميسّر بوده و تو حاصل نكردهاى هيچ فايدهاى نخواهد داد الّا زيادتى حسرت و ندامت ! شعر :
بود در اوّل همه بىحاصلى * كودكىّ و بىدلىّ و غافلى
باز در اوسط همه بيگانگى * وز جوانى شعبه ديوانگى
باز در آخر كه پيرى بود كار * تن خرف درمانده و جان گشته زار « 1 »
چون ز اوّل تا به آخر غافليست * حاصل ما لا جرم بىحاصلى است
و مىتواند بود كه مراد « چو نتوانى چه سود آنگه كه دانى » اين باشد كه چون روح انسانى از بدن مفارقت نمود و اسباب تحصيل كمال نماند و دانست كه آنچه مطلوب بود حاصل نكرده و تمنّا مىنمايد كه :
فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صالِحاً إِنَّا مُوقِنُونَ
« 2 » ، آن زمان اين دانستن هيچ سودى ندارد غير از پشيمانى كه اين يك عذاب ديگر است .
چون منبع اين مشاهدات و مكاشفات كه ذكر كرده شد دل انسانى است مىفرمايد كه : متن :
چه مىگويم حديث عالم دل * ترا اى سر نشيب پاى در گل
يعنى حديث عالم دل كه عروج به عوالم لطيفه و مشاهدهء انوار و تجلّيات الهى است با تو چه گويم كه سر نشيب شده ، از علوّ مراتب كمالات قلبى و روحى به أسفل السّافلين طبيعت افتاده و پاى سير و سلوك تو در گل لذّات جسمانى و مشتهيات نفسانى مانده است ، و مهروب را مطلوب و مطلوب را
هامش
( 1 ) در نسخهء « منطق الطير » : جان خرف درمانده تن گشته نزار
( 2 ) آيه 12 ، از سوره 32 : السّجده : « ( بار پروردگارا ! ما بصيرت پيدا نموديم و گوش فرا داديم ) پس ما را برگردان تا عمل صالح بجاى آوريم . تحقيقاً اينك ما بر مقام يقين استواريم ! »