غروب نموده و در صورت او مخفى گشته است . شعر :
با مغربى مغارب أسرار گشتهايم * بىمغربى مشارق انوار گشتهايم « 1 »
و اين دو سواد اعظماند در مقابل يكديگر ، و خلق هر دو را به حقيقت نهايتى نيست .
چون هر عالمى را مشرقى و مغربى است بلكه هر مرتبه و هر فردى از افراد موجودات را ، فرمود كه : متن :
مشارق با مغارب هم بينديش * چو اين عالم ندارد از يكى بيش
بدانكه عالم الوهيّت نسبت با عالم ربوبيّت مشرقى است كه فيض از او به عالم ربوبيّت مىرسد . و عالم ربوبيّت نسبت با برزخ مثالى مشرقى است ، و برزخ مثالى نسبت با شهادت مشرقى است كه فيض از هر يكى به ما تحت خود مىرسد . و باز هر عالمى از عوالم و هر مرتبهاى از مراتب و هر فردى از افراد مشرقى است كه آفتابِ اسمى از اسماء الهيّه از او طالع شده ، و به اعتبار ديگر مغربى است كه در تعيّن او نور آن اسم مختفى گشته است . و دل انسانى به حسب جامعيّتِ مظهريّت ، صد مشرق و صد هزار مشرق بيش دارد ، كه تمامت نجوم اسماء الهى از آن مشارق تابان مىشوند ؛ و باز در مقابل هر يكى مغربى است . و عجائب و غرائب دل انسانى را غير از سالكانى كه اهل تصفيهاند مشاهده نمىتوانند نمود . شعر :
عالم دل را نشانى ديگر است * برّ و بحر و كار و شانى ديگر است
صد هزاران آسمان و آفتاب * مشترىّ و تير و زهره ماهتاب
هر يكى تابندهتر از ديگرى * نور هر يك در گذشته از ثَرى
هر يكى را برج ديگر منزل است * اين كسى داند كه از اهل دل است
هامش
( 1 ) نسخهء « ز » و « ديوان مغربى » : بودهايم