چه برخيزد خيال چشم احوَل * زمين و آسمان گردد مبدّل
چه خورشيد جهان « 1 » بنمايدت چهر * نماند نور ناهيد و مه و مهر
فتد يك تاب از آن بر سنگخاره * شود چون پشم رنگين پاره پاره
بدان اكنون كه كردن مىتوانى * چه نتوانى چه سود آنگه كه دانى
چه مىگويم حديث عالم دل * ترا سر در نشيب و پاى در گل
جهان آنِ تو و تو مانده عاجز * ز تو محرومتر كس ديد هرگز ؟
چو محبوسان به يك منزل نشسته * بدست عجز ، پاى خويش بسته
نشستى چون زنان در كوى ادبار * نمىدارى ز جهل خويشتن عار
دليران جهان آغشته در خون * تو سر پوشيده ننهى پاى بيرون
چه كردى فهم از اين « دين العجائز » * كه بر خود جهل مىدارى تو جائز ؟
زنان چون ناقصات عقل و دينند * چرا مردان ره ايشان گزينند ؟
اگر مردى برون آى و نظر كن * هر آنچ آيد به پيشت زان گذر كن
مياسا يك زمان اندر مراحل * مشو موقوف همراه رواحل « 2 »
خليلآسا برو حق را طلب كن * شبى را روز و روزى را به شب كن
ستاره با مه و خورشيد اكبر * بود حسّ و خيال و عقل انور
بگردان زان همه اى راهرو روى * هميشه لا احِبُّ الآفِلينْ گوى
و يا چون موسى عمران در اين راه * برو تا بشنوى إنّى أنَا الله
ترا تا كوه هستى پيش باقى است * جواب لفظ أرنى ، لَنْ تَرانى است
حقيقت كهربا ، ذات تو كاه است * اگر كوه توئى نبود چه راه است ؟
تجلّى گر رسد بر كوه هستى * شود چون خاك ره ، هستى ز پستى
گدائى گردد از يك جذبه شاهى * به يك لحظه دهد كوهى به كاهى
هامش
( 1 ) در طبع كتابخانه طهورى : چو خورشيد عيان
( 2 ) در طبع كتابخانه طهورى : همراه و رواحل