تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الله شناسى (فارسى) — صفحة 164

مساهمون:

ص١٦٤
چه برخيزد خيال چشم احوَل * زمين و آسمان گردد مبدّل چه خورشيد جهان « 1 » بنمايدت چهر * نماند نور ناهيد و مه و مهر فتد يك تاب از آن بر سنگ‌خاره * شود چون پشم رنگين پاره پاره بدان اكنون كه كردن مىتوانى * چه نتوانى چه سود آنگه كه دانى چه مىگويم حديث عالم دل * ترا سر در نشيب و پاى در گل جهان آنِ تو و تو مانده عاجز * ز تو محروم‌تر كس ديد هرگز ؟ چو محبوسان به يك منزل نشسته * بدست عجز ، پاى خويش بسته نشستى چون زنان در كوى ادبار * نمىدارى ز جهل خويشتن عار دليران جهان آغشته در خون * تو سر پوشيده ننهى پاى بيرون چه كردى فهم از اين « دين العجائز » * كه بر خود جهل مىدارى تو جائز ؟ زنان چون ناقصات عقل و دينند * چرا مردان ره ايشان گزينند ؟ اگر مردى برون آى و نظر كن * هر آنچ آيد به پيشت زان گذر كن مياسا يك زمان اندر مراحل * مشو موقوف همراه رواحل « 2 » خليل‌آسا برو حق را طلب كن * شبى را روز و روزى را به شب كن ستاره با مه و خورشيد اكبر * بود حسّ و خيال و عقل انور بگردان زان همه اى راهرو روى * هميشه لا احِبُّ الآفِلينْ گوى و يا چون موسى عمران در اين راه * برو تا بشنوى إنّى أنَا الله ترا تا كوه هستى پيش باقى است * جواب لفظ أرنى ، لَنْ تَرانى است حقيقت كهربا ، ذات تو كاه است * اگر كوه توئى نبود چه راه است ؟ تجلّى گر رسد بر كوه هستى * شود چون خاك ره ، هستى ز پستى گدائى گردد از يك جذبه شاهى * به يك لحظه دهد كوهى به كاهى
هامش
( 1 ) در طبع كتابخانه طهورى : چو خورشيد عيان ( 2 ) در طبع كتابخانه طهورى : همراه و رواحل