معرفت ما به خورشيد همين مقدار است . چه كسى قدرت آن را دارد كه خورشيد را پيدا كند و عارف و شناساى او گردد ؟ آن كس كه از اينجا برخيزد و برود در درون خورشيد ذوب شود و محو شود و از ذرّات وجود و هستى او گردى هم نماند ، او خورشيد را شناخته است . افسوس كه در آنجا « او » پيدا نمىشود و عبارت و لفظ « او » در ذات خورشيد راه ندارد .
مدح تو حيف است با زندانيان * گويم اندر مجمع روحانيان
مدح ، تعريف است و تخريق حجاب * فارغ است از مدح و تعريف آفتاب
مادح خورشيد مدّاح خود است * كه دو چشمم روشن و نامُرمَد است « 1 »
ذمّ خورشيد جهان ذمّ خود است * كه دو چشمم كور و تاريك و بد است « 2 »
و در جاى دگر مىگويد :
عاشقى پيداست از زارىّ دل * نيست بيمارى چو بيمارىّ دل
علّت عاشق ز علّتها جداست * عشق ، اصطرلاب اسرار خداست
آفتاب آمد دليل آفتاب « 3 » * گر دليلت بايد از وى رو متاب
هامش
( 1 ) يعنى غير رَمَددار ، رَمَد مرضى است در چشم كه با آن ماه را پيوسته با هاله مىبيند .
( 2 ) « مثنوى » طبع آقا ميرزا محمود ، اوائل دفتر پنجم ، ص 429 ، سطر 4 و 5
( 3 ) اشارتست به حديث عَرَفْتُ رَبّى بِرَبّى ، و همچنين يَا مَنْ دَلَّ عَلَى ذاتِهِ بِذاتِهِ . يعنى : « شناختم پروردگار خودم را به پروردگار خودم . » و نيز « اى كسى كه دلالت مىكند بر ذات خود به ذات خود ! » ( تعليقه )