! گفت مجنون من نمىترسم ز نيش * صبر من از كوه سنگين است بيش
منبلم « 1 » بىزخم ناسايد تنم * عاشقم بر زخمها بر مىتنم
ليك از ليلى وجود من پُر است * اين صدف پر از صفات آن دُر است
ترسم اى فصّاد اگر فصدم كنى * نيش را ناگاه بر ليلى زنى
داند آن عقلى كه او دل روشنى است * در ميان ليلى و من فرق نيست
من كيم ليلىّ و ليلى كيست من * ما يكى روحيم اندر دو بدن « 2 »
خدا را با خدا بايد شناخت ؛ « آفتاب آمد دليل آفتاب »
خداوند سبحانه و تعالى شأنه نور است و ظاهر ، و همهء موجودات را او به ظهور رسانيده است . انسان مىخواهد برسد به او ؛ اينكه مخلوق است و ظهور ، كجا و كى و چگونه امكان دارد به ظاهر برسد ؟ وقتى از اظهارِ ظهور رفع يد نمايد ، متّصل بشود به شعاع و برگردد به مبدأ نور . برگردد به خورشيد ، و برود در ذات خورشيد . آنجا ديگر شعاع نيست . خورشيد ، خورشيد است . و لهذا ذات خورشيد را غير از خورشيد ، موجودى نمىتواند بشناسد .
ما هر چه خورشيد را تعريف و تمجيد و تحميد و تحسين نمائيم ، كجا حقيقتش را توانستهايم بازگو كنيم ؟ كجا خورشيد را خواهيم ديد ؟ كجا گرماى خورشيد را ادراك مىكنيم ؟ كجا از عظمت خورشيد و نفس خورشيد و كيفيّت و كمّيّت آن اطّلاعى پيدا مىكنيم ؟ ما ميليونها فرسنگ از خورشيد دوريم كه فىالجمله حرارتى از آن به ما مىرسد . وقتى بخواهيم خورشيد را نگاه كنيم بايد با شيشهء سياه رنگى آن را مشاهده كنيم تا از پشت حجاب سياه و تاريك فقط بتوانيم قرص آن را ملاحظه نمائيم
هامش
( 1 ) . مَنبَل : كاهل و بيكاره
( 2 ) از ملّا محمّد بلخى رومى صاحب كتاب « مثنوى » در ج 5 ، ص 472 ، سطر 14 ، از طبع ميرخانى .