تصوّر خارج است .
و هنگامى كه روشن شد و به برهان رسيد اتّحاد عاقل با صورت معقول و اتّحاد جوهر حاسّه با صورت محسوس - بهطورىكه سابقاً گذشت تمام اينها در وقت استحضار شديد و مشاهدهء قويّه تحقّق مىگيرد - بنابراين درست مىشود اتّحاد نفس عاشق با صورت معشوق او به طورى كه پس از آن نيازى به حضور جسم وى و استفاده از شخص وى در ميان باقى نمىماند ؛ همچنانكه شاعرى گفته است :
أنَا مَنْ أهْوَى وَ مَنْ أهْوَى أنا * نَحْنُ روحانِ حَلَلْنَا بَدَنَا ( 1 ) « 1 »
هامش
( 1 ) حكيم سبزوارى قدّس الله نفسه در تعليقه آورده است : « چه بسا توهّم مىشود كه سزاوار بود اين طور گفته شود : نحن روح واحد حلّ بدنَيْن . « ما يك روح هستيم كه در دو بدن وارد شده است . »
و جواب آن مىباشد كه : وى مىخواهد بگويد : ما دو نفر ، ازآنجائىكه متّحد هستيم ، در هر يك از دو بدن كه يكى از ما تحقّق پيدا كند ديگرى هم تحقّق پيدا نموده است . بنابراين ، شما گمان نكنيد كه در بدن من فقط روح من وارد شده است ، بلكه روح او نيز وارد شده است زيرا روح من روح اوست . و در بدن او همچنين مپنداريد فقط روح او وارد شده است ، بلكه روح من هم ايضاً وارد شده است ، به جهت آنكه روح او روح من است . و از طرف ديگر ما دو روح مىباشيم به وصف دوئيّت ، در صورتى كه در بدن وارد شده باشيم بدون ملاحظهء ذات روحانيّهء ما . « - انتهى كلام حكيم سبزوارى .
در كتاب « نفائس الفنون » طبع اسلاميّه ، ج 2 ، ص 26 و 27 آورده است كه : « جنيد گفت : المحبّةُ دخولُ صفاتِ المُحَبِّ على البدنِ من المُحِبِّ . و سرّ فَإذا أحْبَبْتُهُ كُنْتُ لَهُ سَمْعاً وَ بَصَراً » از اينجا معلوم گردد كه حقيقتِ شعر :أنا من أهوَى و من أهوَى أنا * نحن روحان حللنا بدنا
فإذا أبصرتَنى أبصرتَه * و إذا أبصرتَه أبصرتَناروشن شود ؛ و هر چند محبّت را سببى معيّن نيست :إنّ المحبَّةَ أمرُها عجبٌ * تُلقَى عليك و ما لها سببٌ« به درستى كه امر محبّت شگفتآور است ؛ بر تو افكنده مىشود بدون آنكه سببى داشته باشد » .