كه اصولًا عشق ، به جسم و صورت و شكل و شمائل تعلّق نمىگيرد بلكه فقط تعلّق آن به نفس مىباشد ، و امكان ندارد كه متعلّق عشق مادّه و يا امر مادّى محسوس باشد ؛ فقط و فقط متعلّق آن امرى است معنوى و لهذا اگر عاشق به معشوق برسد : به جسم او ، به صورت او ، به تمام شئون طبيعيّهء او ، باز هم عشق او تسكين پيدا نمىكند مگر آنكه روحش به روح معشوق و اصل شود و در آن مضمحلّ و مندكّ گردد .
وى مىگويد : » بعضى گفتهاند : عشق عبارت مىباشد از افراط شوق به اتّحاد ؛ و اين گفتار اگرچه پسنديده است و ليكن گفتارى است مجمل كه نياز به تفصيل دارد ، به جهت آنكه اين اتّحاد از كداميك از اقسام اتّحاد مىباشد ؟ چون اتّحاد گاهى ميان دو جسم پيدا مىشود بهواسطه اختلاط و امتزاج ، و اين گونه راجع به نفوس تصوّر ندارد .
از اين كه بگذريم ، اگر فرض كنيم اتّصال ميان دو بدن عاشق و معشوق در حال خواب يا غفلت و فراموشى تحقّق پذيرد « 1 » ، بطور يقين براى ما علم حاصل مىشود كه مقصود بدست نمىآيد ؛ به جهت آنكه عشق همانطور كه گذشت از صفات نفوس است نه از صفات اجرام . بلكه آنچه صحيح و متصوّر مىباشد از معنى اتّحاد همان چيزى است كه ما در مباحث عقل و معقول بيان نمودهايم از اتّحاد نفس عاقله به صورت عقل بالفعل و اتّحاد نفس حسّاسه به صورت محسوس بالفعل .
بنابراين معنى ، صحيح است صيرورت نفس عاشقه براى كسى ، متّحد
هامش
( 1 ) حكيم سبزوارى فرموده است : اين قيد به جهت آن مىباشد كه در حال انفكاك اتّصال جسمانى از اتّصال روحانى ، حقيقت حال منكشف مىگردد كه كداميك از آنها مقصود هستند . ( تعليقه )