« فإذا أبْصَرْتَنى أبْصَرْتَهُ * وَ إذا أبْصَرْتَهُ أبْصَرْتَنَا ( 2 )
1 - من كسى هستم كه هواى او را دارم ، و كسى كه هواى او را دارم من است ؛ ما دو تا روح مىباشيم كه در يك بدن وارد شدهايم .
2 - پس هنگامى كه تو مرا ببينى او را ديدهاى ؛ و هنگامى كه او را ببينى ما را ديدار كردهاى !
اتّصال واقعى ميان دو جسم محال است ؛ تعشّق ميان دو جسم محال است
على هذا نبايد پنهان باشد كه اتّحاد در بين دو چيز تصوّر ندارد مگر همانطورىكه ما تحقيق آن را نمودهايم ؛ و آن از خواصّ امور روحانيّه و احوال نفسانيّه مىباشد . و امّا اجسام و جسمانيّات ابداً امكان ندارد در ميانشان اتّحاد برقرار شود ، بلكه آنچه كه متحقّق مىشود مجرّد مجاورت و ممازجت و تماسّ مىباشد لا غير . بلكه قول محقّق آنست كه اصولًا در اين عالم وصالى پيدا نمىشود و در اين نشئه ، ذاتى به ذات ديگر نمىرسد ابداً ، به دو جهت :
جهت اوّل : چون در حال و امرِ جسم واحدى تحقيق به عمل بياوريم معلوم مىگردد كه آن جسم در وجود و تحقّقش مشوب مىباشد به فقدان و غيبت . زيرا هر جزئى از اجزاء آن پنهان و مفقود است از جزء ديگرى كه پهلوى آن است و از آن مفارقت دارد . بنابراين ، اين اتّصال در ميان اجزائش عين انفصال است ، الّا آنكه چون در ميان آن اجزاء جسم مباينى و يا فضائى خالى وجود ندارد ، و همچنين سطحى در خلالشان پديدار نمىگردد مىگويند آن متّصلِ واحد است . و وحدت آن وحدت خالص از كثرت نمىباشد . پس زمانى كه حال جسم در حدّ ذات خود اينچنين باشد و عدم حضور و وحدت از