طبيعيّه كمالى مقرّر داشته است ، و براى وصول بدان كمال و حركت به سوى تتميم آن ، عشق و شوق را در آنان تركيز داده است . عشق بدون شوق اختصاص به مفارقات عقليّه دارد كه آنها از جميع جهات فعليّت دارند ؛ و امّا در غير مفارقات عقليّه از سائر اعيان موجودات كه خالى از فقد كمال نمىباشند و در آنها قوّه و استعداد وجود دارد ، عشق و شوق ارادى برحسب آنها و يا طبيعى برحسب آنها بنا بر تفاوت درجات در هر يك از اين دو صنف به وديعت نهاده است .
تا مىرسد به اينجا كه مىگويد :
» و تو مىدانى كه اثبات عشق در چيزى بدون حيات و شعور در آن ، مجرّد نامگذارى عشق است بدون مسمّاى آن . و ما در سِفْر اوّل در مباحث علّت و معلول مبرهن ساختيم عشقِ هيولى را به صورت ، به وجه قياسى حِكَمى ، به طريقى كه زياده از آن تصوّر ندارد .
و همچنين گذشت اثبات حيات و شعور در جميع موجودات ، و آنست عمده مطلب در اين باب . و نه براى شيخ الرّئيس و نه براى احدى از كسانى كه از وى متأخّر بودهاند تا امروز كه ما در آن زيست مىكنيم ، اين مطلب گشوده نشده و كشف آن ميسور نگرديده است مگر براى اهل مكاشفه از « صوفيّه » . به جهت آنكه براى ايشان به مشاهدهء وجدان و تتبّع انوار كتاب و سنّت ، ظاهر و هويدا گشته است كه تمامى اشياء حَىٌّ و ناطقٌ و ذاكرٌ للّه ، مُسبِّحٌ ساجدٌ لَه ( زنده و گويا و ذاكر به ذكر خدا و تسبيح نماينده و سجدهكننده او ) بوده و هستند ؛ همان طورى كه قرآن بدان ناطق مىباشد ، در قوله :
وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ
. « 1 »
هامش
( 1 ) قسمتى از آيه 44 ، از سوره 17 : الإسراء