تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الله شناسى (فارسى) — صفحة 125

مساهمون:

ص١٢٥
فَلَوْ قَطَّعْتَنى فى الْحُبِّ إرْباً * لَما حَنَّ الْفُؤَادُ إلَى سِواكا ( 2 ) « 1 »
* * *
احِبُّ التُّقَى وَ النَّفْسُ تَطْلُبُ غَيْرَهُ * وَ إنّى وَ إيّاها لَمُصْطَرِعانِ ( 3 ) فَيَوْمٌ لَها مِنّى وَ يَوْمٌ اذِلُّها * كِلانا عَلَى الايّامِ مُعْتَرِكانِ ( 4 ) « 2 »
1 - من در راه ميل و هواى تو از جميع خلائق كناره گرفتم ؛ و براى ديدار و لقاى تو عيالم را يتيم نمودم . 2 - بنابراين ، اگر تو دربارهء محبّتت مرا قطعه قطعه كنى ، ناله و آه دل من به
هامش
( 1 ) در كتاب « نفائس الفنون فى عرائس العيون » طبع اسلاميّه ، ج 2 ، ص 28 اين داستان را بدين عبارت ذكر كرده است : « و علامتى ديگر از براى محبّت آن است كه از موانع وصول خود اگر فرزند بود ، برحذر باشد ؛ چنان كه گويند : إبراهيم أدهم ( ره ) وقتى در راه حجّ با رفيقى عقد موافقت و مصاحبت كرد ، و از جانبين شرط رفت كه هر كه از منكرات يكديگر مشاهده كنند باز نپوشند . چون به مكّه رسيدند ناگهان عمارتى مزيّن ديدند و پسرى صاحب جمال درو نشسته . ابراهيم درو نگريست و نظر مكرّر گردانيد . رفيقش او را بدان مؤاخذه كرد . إبراهيم آب از چشم آورد و گفت : ذاك ولدى فارقتُهُ و هو صغير ، فالآنَ لمّا رأيتُهُ عرفتُهُ . « آن پسر ، فرزند من است كه در حال كودكى من از او مفارقت كرده‌ام ، و اينك چون او را ديدم شناختم . » رفيقش گفت : اخبِرهُ عنك ؟ ! « من وى را از آمدن تو مطّلع بگردانم ؟ ! » إبراهيم گفت : لا ! فإنّ ذلك شىءٌ تركناهُ للّه فلا نَعودُ فيه ! « نه ! زيرا كه آن پسر چيزى مىباشد كه ما از وى براى خدا چشم پوشيده‌ايم ، پس ديگر بدان بازگشت نمىنمائيم ! » و اين دو بيت انشا كرد :هجرتُ الخلقَ طُرّاً فى هواكا * و أيتَمتُ العيالَ لكى أراكا و لو قَطّعتَ إرباً ثُمّ إرباً * لما حنّ الفؤادُ إلى سواكا( 2 ) « كشكول » طبع سنگى ، جلد پنجم ، ص 496 ، ستون راست ؛ و ايضاً در « طرائق الحقائق » طبع حروفى ، جلد دوّم ، ص 119 ، از شيخ بهائى نقل كرده است .