تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الله شناسى (فارسى) — صفحة 121

مساهمون:

ص١٢١
من آرزو كردم فقط يك بار ، آن هم فقط از مكان دور و بعيدى به ليلى نظر اندازم و وى را ببينم . چرا اين تمنّا و آرزو را نمودم ؟ براى آنكه آتشها و حرارتهائى كه در اثر فراق ليلى تمام اعضاء درون شكم مرا و اجزاء سينهء مرا فراگرفته بود ، و پيوسته در التهاب آن مىسوختم و مىگداختم و ذوب مىگرديدم ؛ خاموش شود و قدرى تسكين يابد و آرامشى پيدا كنم .
فَقالَتْ نِساءُ الْحَىِّ تَطْمَعُ أنْ تَرَى * بِعَيْنَيْكَ لَيْلَى مُتْ بِداءِ الْمَطامِعِ
رفتم در قبيله ليلى براى تحصيل مطلوبم و يافتن مرادم و بدست آوردن مقصودم . چون از زنهاى قبيله ليلى ، مكان و محلّ او را جويا شدم ، ناگهان چنان آب سردى بر سرم ريختند كه مرا خشك زده ، متحيّر و مبهوت در روى زمين ميخ‌خوب كردند . آنها به من گفتند : اصلًا تو چه مىگوئى ؟ ! چرا نمرده بودى زودتر از اين ، تا اين تمنّا را نموده باشى ؟ ! سزاوار بود - و حقّ بود اين سزاوار بودن - كه تو قبل از اين به جهت درد اين مطامعت مرده بودى و به چنين خيال و آرزو و پندار ، بدين مقام مقدّسِ عشق ليلى گام نمىنهادى ! تو مىخواهى بوسيلهء اين دو چشم بزهكارت و با اين دو ديدهء هوس باز و هوس بارت ليلى را نظر كنى
وَ كَيْفَ تَرَى لَيْلَى بِعَيْنٍ تَرَى بِها * سِواها وَ ما طَهَّرْتَها بِالْمَدامِعِ
تو چگونه قدرت آن را دارى كه ليلى را ببينى با چشمانى كه با آن ، به غير او نظر افكنده‌اى ؛ و آن چشمان را با اشك و سوز و آهِ نظر به غير ليلى ، تطهير ننموده‌اى ؟ ! آرى ! اين ديدگان ناظر به ما سواى ليلى قابليّت نظر به وى را ندارد ، و توان و قدرت و كشش ديدار او را ندارد ، و الّا به يك نظره ، جمال ليلى او را كور مىنمايد و بنياد هستيش را درهم مىكوبد و خاكسترش را به باد فنا پخش