هر چه غير خداست حجاب است ، و تا حجاب هست معرفت تامّه حاصل نخواهد گشت
و محصّل مطلب آنست كه : تا از انسان يك ذرّه از انانيّت باقى است ، وى را به خلوتگاهِ محو و فناء و نيستى مطلق كه مساوق است با هستى مطلق راه
هامش
لى مع الله وقت بود آن دم مرا * لا يسع فيه نبىٌّ مجتبى
لا يسع فينا نبىٌّ مرسلٌ * و المَلَك و الرّوح أيضاً فاعقلوا( نقل از « احاديث مثنوى » ص 39 ، تدوين بديع الزّمان فروزانفر ) »
و همچنين شيخ نجم الدّين در كتاب « مرصاد العباد » ص 134 و 135 گويد : » . . . و چون با حضرت عزّت افتادى ، سايهء آن حضرت بودى ؛ تا سرگشتگان تيه ضلالت چون خواستندى كه در حقّ گريزند در پناه دولت و مطاوعت او گريختندى ؛ كهمَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ[ 1 ] و هر وقت كه با خود افتادى ، از خود بگريختى و در سايهء حقّ گريختى ؛ لى مَعَ اللَّهِ وَقْتٌ لا يَسَعُنى فيهِ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَ لا نَبىٌّ مُرْسَلٌ . بيت :چون سايه دويدم ز پيش روزى چند * وز سايهء او به سايهء او خرسند
امروز چو آفتاب معلومم شد * كو سايه بر اين كار نخواهد افكندخواجه اگرچه آفتاب عالميان بود امّا سايهپروردِ أبيتُ عِنْدَ رَبّى بود . نواله از خوان يُطْعِمُنى مىخورد ، شراب از جام يَسْقينى مىنوشيد . جمال الدّين عبد الرّزّاق گويد :خوان تو أبيتُ عِنْدَ رَبّى * خوابى تو وَ لا يَنامُ قَلْبى
اى كرده به زير پاى ، كونين * بگذشته ز حدّ قابَ قَوسَين
خاك قدم تو اهل عالم * زير عَلَم تو نسل آدم
طاوس ملائكه بَريدت * سرخيل مقرّبان مريدت
چون نيست بضاعتى ز طاعت * از ما گنه و ز تو شفاعتو در ص 481 گويد : » و علم باطن ، معرفت آن معانى است كه بىواسطهء جبرئيل از غيب الغيب ، در مقامأَوْ أَدْنى، در حالت لى مَعَ اللَّهِ وَقْتٌ زقّهء جان خواجه عليه الصّلاة مىكردند ؛ كهفَأَوْحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحى[ 2 ] و از ولايت نبوّت ، جرعهء آن جامهاى مالامال بر سنّت كرام ، بر جان و جگر سوختگان عالم طلب مىريختند .
- ( 1 ) - صدر آيه 80 ، از سورهء 4 : النّساء - - ( 2 ) - آيه 10 ، از سورهء 53 : النّجم -