هامش
و در كتاب « ليلى و مجنون » ص 434 گويد :بر طرّهء هفت بام عالم * نه طاس گذاشتى نه پرچم
هم پرچم چرخ را گسستى * هم طاسك ماه را شكستى
طاووسپران چرخ اخضر * هم بال فكنده با تو هم پر
جبريل ز همرهيت مانده * اللهُ معك ز دور خوانده
ميكائيلت نشانده بر سر * و آورده به خواجه تاج ديگر
اسرافيلت فتاده در پاى * هم نيم رهت بمانده بر جاى
رفرف كه شده رفيق راهت * برده به سرير سدرهگاهت
چون از سر سدره بر گذشتى * اوراق حدوث در نوشتى
رفتى ز بساط هفت فرشى * تا طارم تنگبار عرشى
سبّوح زنان عرش پايه * از نور تو عرش كرده سايه
از حجلهء عرش بر پريدى * هفتاد حجاب را دريدى
تنها شدى از گرانى رخت * هم تاج گذاشتىّ و هم تخت
بازار جهت به هم شكستى * از زحمت تحت و فوق رستى
خرگاه برون زدى ز كونين * در خيمهء خاص قابَ قَوسَين
هم حضرت ذو الجلال ديدى * هم سرّ كلام حقّ شنيدى
از غايت وهم و غور ادراك * هم ديدن و هم شنودنِ پاك
درخواستى آنچه بود كامت * درخواسته خاص شد به نامتو در ديوان « هفت پيكر » ص 606 و 607 گويدهم رفيقش ز تركتاز افتاد * هم براقش ز پويه باز افتاد
منزل آنجا رساند كز دورى * ديد در جبرئيل دستورى
سر برون زد ز مهد ميكائيل * به رصدگاه صور إسرافيل
گشت از آن تخت نيز رخت گراى * رفرف و سدره هر دو مانده به جاى
همرهان را به نيمه ره بگذاشت * راه درياى بيخودى ( بىرهى ) برداشت
قطره بر قطره ز آن محيط گذشت * قُطر بر قُطر هر چه بود نوشت