هامش
چون درآمد به ساق عرش فراز * نردبان ساخت از كمند نياز
سر برون زد ز عرش نورانى * در خطرگاه سرّ سبحانى
حيرتش چون خطرپذيرى كرد * رحمت آمد لگام گيرى كرد
قابَ قَوسَين او در آن اثنا * از دَنا رفت سوى أَوْ أَدْنَى
چون حجاب هزار نور دريد * ديده در نور بىحجاب رسيد
گامى از بود خود فراتر شد * تا خدا ديدنش ميسّر شد
ديد معبود خويش را به درست * ديده از هر چه ديده ( غير ) بشست