گوسفند ادراك دارد كه گرگ دشمن اوست ؛ و هكذا نسبت به جميع اصناف حيوان .
انسان موجوداتى را مىشناسد : درخت را مىشناسد ، حيوان را مىشناسد ، افراد ديگرِ همنوعان خود را مىشناسد . با آنكه آنها از انسان جدا هستند و اختلاف و افتراقشان امرى است بديهى ، چگونه ممكن است انسان ، علم و معرفت به آنها پيدا كند ؟
قاعدة : لا يَعْرِفُ شَىْء شَيْئاً إلّا بِما هُوَ فيهِ مِنْهُ
قاعدهاى دارند حكماى ارجمند ؛ و آن اين مىباشد كه : لا يَعْرِفُ شَىْءٌ شَيْئاً إلّا بِما هُوَ فيهِ مِنْهُ .
« هيچ چيز علم و اطّلاع حاصل نمىنمايد به چيز ديگرى مگر بواسطهء آن جهتى كه از آن چيز در اين چيز وجود دارد . » مثلًا بنده كه علم پيدا مىكنم به وجود حيوانى ، مثلًا گوسپندى ؛ چقدر مىتوانم معرفت پيدا نمايم به آن گوسفند ؟ ! به همان مقدارى كه از گوسفند در ذات من وجود دارد . از گوسفند در ذات من چه چيز هست ؟ حيوانيّت ، حسّاسيّت ، حركت بالاراده ، جسميّت ، جوهريّت ، و آثار و خواصّ و لوازم آنها ( مثلًا قوّهء غاذيه ، ناميه ، دافعه ، مولّده ، و أمثال ذلك ) و ادراك جزئيّات ، و حسّ مشترك ، و شناخت دوست و دشمن ( از جلب منافع و دفع مضارّ متناسب با خود ) . اينها امورى مىباشند كه بالاشتراك ، ميان بنده و ميان گوسپند بالسّويّه قسمت شدهاند و هر كدام مشتركاً از اين خواصّ و آثار بهره برداشت نمودهايم .
امّا به آن خصيصهها يعنى آن خصوصيّات و مميّزاتى كه او را از من جدا كرده است ، محال است علم حاصل نمايم . زيرا در صورت فرض علم من به گوسفند ، چه در « ما به الاشتراك » با آن ، و چه دربارهء « ما به الامتياز » آن ؛ در آن فرض ، من عين گوسفند خواهم بود و گوسفند نيز عين من ؛ و اين « خُلف » مىباشد .