جزئيّهاى كه براى مردم پيدا مىشود ، مثل معرفت به ذات و حقيقت از روى شبحى و صورتى كه تصوّر مىكنند و از آن مىخواهند به كيفيّت و كمّيّت و شكل و شمائل خدا پى ببرند . اينها را آيه براى خداى ذو الآية قرار مىدهند .
ما براى محاكمه ميان اين دو دسته و بيان حقّ مطلب به حول و قوّهء الهى ، ناچار از بيان مقدّمهاى مىباشيم . آن مقدّمه گرچه يك قانون علمى و يك قاعدهء حِكمى و فلسفى است ، امّا سعى مىشود تا سرحدّ امكان با بيانى ساده ارائه شود تا براى عموم سهل التّناول گردد :
هر موجودى كه علم و معرفت پيدا كند به موجود ديگر ، حتماً بايد از آن موجود ، در اين موجود چيزى بوده باشد . ما مىبينيم در اين جهان موجودات كثيرهاى هستند . انسان هست . حيوان هست . حيوان به صورتها و أشكال و آثار و خواصّ مختلف وجود دارد . گاو هست . گوسپند هست . شتر هست . كبوتر هست . اردك و مرغابى هست . اينها همه با هم اختلاف دارند .
درخت هست . سنگ هست . آب هست . اينها همه موجودات مختلفه و كثيرهاى مىباشند و لازمهء كثرت ، اختلاف و افتراقى است كه در ميانشان برقرار مىباشد . درخت از حيوان جداست ، چون با آن اختلاف و افتراق دارد ، و گرنه همه يك چيز بودند . زيد غير از عمرو است . پدر غير از پسر است . اگر عين هم بودند در جميع جهات ، دو تا نبودند ؛ يكى بودند . اين مقدّمه مسلّم ، و جاى گفتگو ندارد .
اينك بايد ديد پس از آنكه در گيتى و جهان هستى اين كثرات وجود دارند ، چگونه امكان دارد چيزى در آن ، علم و معرفت حاصل نمايد به چيز ديگر ؟ ! مثلًا گوسپند مطّلع مىشود كه اينجا گاو هست . شتر مىفهمد كه اسب حيوانى است كه با او دشمن نمىباشد . روباه مىداند كه شير دشمن اوست .
الله شناسى (فارسى) — صفحة 91
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٩١