چنان تصور كنيد كه نهرى از سيم ( نقرهء ) گداخته وجود دارد ، و براى آن نامى ، مثلا سيمرود ، انتخاب كنيد ، و سپس كار تصور را متوقف سازيد ، آيا از آنچه به نام سيمرودش خواندهايد چه چيز باقى مىماند ؟ هيچ چيز ! به همين گونه است در آن هنگام كه مشرك توهم مقدس بودن اصنام را متوقف مىسازد كه ديگر چيزى از آن برجاى نمىماند ، و به همين گونه است در مورد طاغيان ( بتان بشرى ) كه به مجرّد احساس كردن مستضعفان از واقعيت امر ايشان و كندن و هم قدسيت از آنان ، قوت و هيبت ايشان نابود مىشود . مگر چنين نيست ؟
/ 163 سپس اين نامها هيچ شرعيّتى ندارد ، بدان جهت كه شرعيّت تنها از جانب خدا معين مىشود ، و هيچ دليلى بر آن وجود ندارد كه خدا به عبادت يا متوسل شدن به آن بتان فرمان داده باشد .
و مجرد نبودن دليلى ( و سلطان مبين ) از جانب خدا براى تسليم شدن به قوهاى سياسى ( بتى سنگى يا بشرى ) ، دليلى بر حرام بودن اين امر است . مگر نه اين است كه خدا ما را آفريده و ما بندگان اوييم . آيا شايسته است كه بندهاش از جز خواجه و مولاى خود فرمان برد ؟ ! خدا گفت :
أَنْتُمْ
و بر آن
آباؤُكُمْ
را اضافه كرد تا دربارهء مسئوليت ايشان در مقابل انحراف تأكيد كند ، و اين درست نيست كه مسئوليت تنها متوجه پدران ايشان شود ، و از اين آيه چنان استنباط مىكنيم كه روش كار مشركان آميختهء به خطا و آميختهاى از سه امر بوده است :
اوّل : ميراث بردن گمراهى از پدران ، در صورتى كه انسان شرعيّت حقيقى را از پروردگار خويش به دست مىآورد نه از پدرانش .
دوم : پندارها كه عبارت از ترشحات منفى ذهن بشرى است كه در نتيجهء عمل كردن عوامل و انگيزههاى برخاستهء از خطا به وجود مىآيد .
سوم : هواهاى نفسانى و نقش آنها : اولا براى فراهم آوردن پندارها ، و ثانيا براى استقرار بخشيدن به آنها به همان گونه كه اين استقرار برخاستهء از خطا در نزد ايشان وجود داشته است و با آن تلاقى پيدا مىكند .