ايران دور نبود و وجود چنين قدرت سنگينى كه افراد آن ، با قدرت ايمان و اخلاص و فداكارى مجهز بودند ، براى آنان قابل تحمل نبود .
آيا با وجود چنين دشمنان نيرومند و كمينگير ، صلاح است كه پيامبر اكرم درگذرد و براى ملت جوان خود ، جانشين و رهبر فكرى و سياسى تعيين نكند ؟
عقل ، وجدان و محاسبات اجتماعى اجازه نمىدهد كه چنين مسامحهاى را بهساحت پيامبر گرامى نسبت دهيم و بگوييم : او همهء اين مسائل را ناديده گرفت و بدون پديدآوردن يك خط دفاعى محكم و استوار به وسيلهء زعامت فردى لايق ، ديده ازجهان فرو بست .
ضلع سوم اين خطر ، خطر داخلى حزب منافق بود كه كراراً قصد جان پيامبر را كرده بودند و در بازگشت از جنگ تبوك ، با نقشهء خاصى كه كاملًا در تاريخ منعكس است ، مىخواستند شتر پيامبر را رم دهند و به زندگى وى خاتمه بخشند .
چيزى كه هست ، آگاهى پيامبر از سوء نيت آنان ، حضرت را بر آن داشت كه تدابيرى اخذ كند تا نقشهء آنان نقش بر آب شود و براى مصالح عمومى اسلام ، از معرفى آنها به جز به « حذيفه » خوددارى كرد . « 1 »
هامش
( 1 ) . مشروح سرگذشت سفر تبوك را در كتاب فروغ ابديت ج 2 ، ص 771 - 799 مطالعه فرماييد .