كردهاند كه در عهد خليفهء دوم اتفاق افتاد : او و عبد الرحمن به شبگردى اشتغال داشتند و به خانهاى رسيدند و اذن دخول خواستند ، و در آن مردى را در كنار زنى ديدند كه خوانندگى مىكرد و در دست مرد جامى بود ؛ پس عمر گفت : تو و اين اى فلان ؟ ! و او گفت : تو و اين اى امير مؤمنان ؟ ! پس عمر پرسيد كه : اين چه نسبتى با تو دارد ؟ گفت : همسر من است ، گفت : در اين جام چيست ؟ گفت : آب زلال ، پس به زن گفت كه تو چه مىخوانى ؟ و آن زن گفت :
تطاول هذا الليل و اسودّ جانبه * و أرّقنى الا خليل ألاعبه
فو اللَّه لو لا اللَّه أنى أراقبه * لزعزع من هذا السرير جوانبه
و لكن عقلى و الحياء يكفنى * و أكرم بعلى أن تنال مراكبه
سپس آن مرد گفت : اى امير مؤمنان ! ما را به اين فرمان ندادهاند ، و خداى تعالى گفته است :
وَ لا تَجَسَّسُوا
، و عمر گفت : راست گفتى . « 82 »
وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً
و نبايد يكى از شما از ديگرى غيبت كند .
غيبت ذكر عيبهاى مردم در غياب ايشان است . و گفتهاند كه تفاوت غيبت با إفك ( دروغ ) و بهتان ( تهمت ) در آن است كه افك به معنى آن است كه دربارهء مردم چيزى گويى كه علم به بودن آن در ايشان ندارى ، در صورتى كه بهتان بدان معنى است كه در صورت علم داشتن به اين كه صفتى در كسى نيست ، آن را به او نسبت دهى ، و اما غيبت عبارت از آن است كه صفتى را كه كسى دارد بر زبان آورى كه او از بيان آن اكراه دارد / 421 . . . و گاه كلمهء غيبت صورت عام پيدا مىكند و دروغ و تهمت را نيز شامل مىشود .
در حديث از امام صادق عليه السلام آمده است : « هر كس دربارهء مؤمنى چيزى بگويد كه با دو چشم خود ديده يا با دو گوش خود شنيده ، او از كسانى است كه خداى عزّ و جلّ دربارهء آنان گفته است :
هامش
( 82 ) - القرطبى ، ج 16 ، ص 334 .