كه بدون اقدام شخصى بر تو گذر كنند .
يَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ
تا قرآن را بشنوند .
گفتهاند كه : در ضمن بازگشت رسول ( ص ) از بازار عكاظ ، به جايى فرود آمد كه مجنّة نام داشت و منسوب به جنّيان بود و شب را در آن جا گذراند ، و از عادت او ( ص ) آن بود كه قسمتى از شب را به قيام و سجود براى پروردگار خويش مىگذراند و جزئهايى از قرآن را تلاوت مىكرد ، و در ضمن خواندن قرآن گروهى از جنيان كه آنان را از اهل نصيبين خواندهاند ، بر او گذشتند و چيزهايى عجيب به گوش خود شنيدند .
فَلَمَّا حَضَرُوهُ قالُوا أَنْصِتُوا
و چون در نزد او حاضر شدند ، گفتند كه :
خاموش باشيد .
/ 178 و بگذاريد كه به اين ذكر گوش فرا دهيم ! مفسّران در اين جا قصهء سفر پيغمبر ( ص ) را به طائف نقل كردهاند كه در بازگشت از آن به گروهى از جنيان برخورد ، و اين سفر مشتمل بر درسها و عبرتهايى است و بيشتر به صبر و استقامتى ارتباط پيدا مىكند كه ما را در پايان سوره به آنها فرمان دادهاند ، و به همين سبب شايسته است كه در اين جا از ابعاد اين سفر جهادى بزرگ سخنى به ميان آيد .
مفسران ( ابن عباس و سعيد بن جبير و مجاهد و جز ايشان ) گفتهاند كه :
چون ابو طالب وفات كرد ، پيامبر ( صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ) به تنهايى عازم طائف شد تا از مردم قبيلهء ثقيف طلب يارى كند ، پس آهنگ عبد يا ليل و مسعود و حبيب كرد كه از برادران بنو عمرو بن عمير بودند ، و زنى از قريش از طائفهء بنى جمح در ميان ايشان بود ، پس آنان را به ايمان دعوت كرد ، و خواستار آن شد كه در پيروزى او بر قوم خودش به يارى او بشتابند ، پس يكى از ايشان گفت : اگر خدا تو را به رسالت فرستاده باشد ، من جامهء كعبه را از آن برخواهم كند ! و ديگرى گفت : خدا كسى را جز تو براى رسالت نيافت ؟ و سومى گفت : به خداى سوگند كه هرگز كلمهاى با تو سخن نخواهم گفت ، چه اگر خدا تو را فرستاده باشد ، خطر تو بزرگتر از