به حجره ايشان مىآمدند و بعضى اوقات مىفرمودند : امشب حجره را فارغ كن ! من مىخواهم تنها در اينجا بيتوته كنم ! مىفرمودند : من پس از مراجعت به كربلا ، غير از اوقاتى كه آقا به كربلا مشرف مىشدند ، گهگاهى در اوقات زيارتى و غيرزيارتى به نجف مشرف مىشدم . يك روز از كربلا به نجف رفتم و براى آقا پنجاه فلس ( يك بيستم دينار عراقى ) بردم . آقامرحوم قاضى در منزل جُدَيدَه بودند ( شارع دوم ) و ديدم آقا خواب است . با خود گفتم اگر در بزنم آقا بيدار مىشود . كنار در حياط آقا در خيابان به روى زمين نشستم و به قدرى خسته بودم كه خوابم برد . سپس كه ساعتى گذشت ديدم آقا خودش آمده بيرون و بسيار ملاطفت و محبت فرمود و مرا به درون برد . من پنجاه فلس را به حضورش تقديم كردم و برگشتم .
مرحوم حداد بسيار نسبت به امور شرع و احكام فقهيه متعبّد بود و محال بود حكمى را بداند و عمل نكند ، حتّى مستحبّات و ترك مكروهات . . . يك بار دوغ را كه در داخل ليوان بود و يخ ريخته بودم براى آنكه خنك شود و به ايشان سيدهاشم حداد بدهم ، با انگشت مسبّحه ( سبّابه ) آن را به هم زدم ، ايشان آن را نخوردند . و فرمودند : با قاشق بهم بزن ، دست چرب آلوده است . سپس فرمودند : عين اين جريان ميان من و مرحوم آقا مرحوم قاضى واقع شد . و ايشان يك روز كه به كربلا مشرف شده بودند ، در دكّان من تشريف آوردند . من هم براى ايشان دوغ درست كرده و در آن يخ ريختم ، چون با انگشت بهم زده تا تقديم حضورشان كنم از خوردن استنكاف نموده و فرمودند : با انگشت بهم نزنيد . » « 1 »
مخالفت دوستان
« آقاى حداد مىفرمودند : حضرت آقا ( يعنى آقاى قاضى ) يكروز به من گفتند : آقا سيد عبدالغفار با من كم و بيش روابط دوستانه داشت ، اما اينك با تمام قوا به مخالفت برخاسته است و من هميشه در راه و گذر به او سلام مىكردم و اخيراً كه سلام مىكنم ، جواب سلام مرا نمىدهد ، و من از اين به بعد تصميم دارم كه ديگر به او سلام نكنم . » « 2 »
هامش
( 1 ) - - روح مجرد ، ص 110 .
( 2 ) - همان منبع ، ص 51 . .