تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كوه توحيد ( بررسى سير زندگي، افكار، آثار و ... سيد العارفين آيت الله سيد على آقا قاضى طباطبايى تبريزى (ره)) (فارسى) — صفحة 169

مساهمون:

ص١٦٩
كه من رفتم خدمت ايشان و تقاضا كردم كه كتاب جامع السعادات مرحوم نراقى را براى من بخوانند و ايشان با كمال بزرگوارى پذيرفتند . قرار شد من در كنار درسهاى ديگر ساعات فراغت خدمت ايشان برسم . با اين قرار من خدمت ايشان مىرسيدم و ايشان درس مىفرمودند ، امّا چه درسى ، واقعاً درس عرفانى بود ، يك عرفان وجدانى . شنونده يقين مىكرد كه آنچه استاد مىگويد ، خود به يقين دريافته و در وجود خودش پيدا كرده است . عجب صحنه‌هايى پيش آمد ! بعد از چندى ، تمام ذكر و ورد من ، مرحوم ميرزاعلى آقا قاضى شده بود . به هيچ درسى متوجه نمىكردم . تنها درس ايشان مورد توجه من بود . وقتى مقابل ايشان براى درس مىنشستم و ايشان صحبت را آغاز مىفرمود ، تمام درس‌هاى ديگر از خاطرم مىرفت و تنها محو ايشان مىشدم . تمام روز ، به چيزى جز فرمايشات ايشان نمىانديشيدم . شب هنگام هم كه ايشان براى نماز و تهجد آماده مىشدند ، من يا خواب نبودم و يا اگر خواب هم بودم بيدار مىشدم ، چون ايشان براى وضو گرفتن از ميان ايوانى مىگذشتند كه من شبها در آن مىخوابيدم . در عين اينكه ايشان نعلين خود را از پا مىگرفت كه صدا نكند ، در عين حال من بيدار مىشدم و مخفيانه چگونگى دعا و نيايش ايشان را زير نظر مىگرفتم ، خيلى برايم جالب بود . تا صبح خوابم نمىبرد و پيرامون آن مىانديشدم . رفته رفته ، در اثر آن بيدارىهاى شبانه و بىتوجهى به درس‌هاى ديگر ، در من تغييراتى بوجود آمد و حالم عجيب شده بود ، به صورتى كه بعضى از دوستان متوجه تغيير حالت من شده بودند ، از جمله : آقا سيد يوسف حكيم ، فرزند مرحوم آيت الله حكيم ، كه با هم انس بسيار داشتيم . يك روز به مرحوم آيت الله شيخ محمدحسين كمپانى عرض كردم : حاج ميرزا على آقا قاضى آمده‌اند در مدرسه ما حجره‌اى گرفته‌اند ، ايشان ، متوجه شدند و مساله را فهميدند . به من فرمودند : « آقا براى شما خيلى زود است كه درس جناب ميرزا على آقا قاضى برويد . شما هنوز مرد اين ميدان نيستيد . او بزرگ مردى است كه هماورد بزرگى مىخواهد . شما بهتر است ، درس ايشان را ترك كنيد و براى فرا گرفتن مسائل اخلاقى ، به همان جلسات منزل آقا سيد عبدالغفار اكتفا كنيد ، كه در موقعيت شما ، اين جلسات مفيدتر است . »