بتپرست نبودند ؛ هوى پرست بودند . حضرت امير مىفرمايد :
إِتَّخُذوا الشَّيْطَانَ لِأَمْرِهِمْ مِلَاكاً ؛
شيطان براى اين افراد ، محور شد و :
فَرَّخَ فى صُدُورِهِمْ وَ دَبَّ وَ دَرَجَ فى حُجُورِهِمْ ؛ فَنَظَر [ الشَيْطانُ ] بِاعْيُنِهِمْ وَ نَطَقَ بِالْسَنَتِهُمْ .
خيلى جملههاى عجيبى است ! اينها از بس هوى داشتند ، خودپرست و خودمحور بودند ، خدا راعبادت نكردند ، هوى را پرستش كردند . شيطان آمد ، و در دل اينها تخم گذارى كرد ؛ خيلى عبارت عجيبى است ! بعد شيطان در سينههاى اينها جوجه درآورد . اين بابا ، به هر طرف مىچرخيد ، بچّه شيطانها در دلش مىجنبيدند ! - دَبَّ با دابَّة ، كه به معنى جنبنده است ، هم خانواده است - واقعاً ، همين جمله را دقّت كنيم ؛ چه جور مىشود وجود انسان پر از بچّه شيطان بشود ؟ ! همين بس است .
كَلَامُكُمْ نُورٌ وَ أَمْرُكُمْ رُشدٌ وَ وَصيَّتُكُمْ التَّقْوى « 1 » همين است ، اين كلام ، نور و روشنىبخش راه سلوك است .
فَرَّخَ فى صُدُورِهِمْ ؛ « فَرْخْ » يعنى جوجه ؛ در دلهاى آنها جوجه در آورد ؛ آن وقت ، اين جوجهها مىلوليدند ، يكى از چشمش ، يكى ازبينىاش ، از فكرش ، از دستش ! تمام اعضا و جوارحِ اين بابا ، شيطان شد . شيطان اگر مىخواست خودش برنامهاى را پياده كند ، ديگر خودش انجام نمىداد ؛ تمام آن مردم ، فرمانبرهاى شيطان شدند ؛ اصلًا ، نَطَقَ بِالْسِنَتِهِمْ ؛ شيطان ، با زبان آن مردم حرف مىزد ؛ زبان خودش را كنار گذاشت : خوب ، ديگر چرا زبان خودم را به زحمت بيندازم ؟ ! اينها ، زبانها ، چشمها و اعضا و جوارح و ابزار من هستند ! .
( گويى چنان تشنهى دنياپرستى است كه هرگز سيراب نمىشود . ) اگر شيطان در وجود آدم نفوذ مىكند ، آدم سگ هار مىشود .
هامش
( 1 ) - / سخن شما نور است و امر شما رشد و سفارش شما تقوى است . ( مفاتيحالجنان ، زيارتجامعهى كبيره ) .