نجّاشى فرستادند . نجّاشى هنگامى كه از مهاجرت تعدادى از اعراب پيرو دين اسلام - كه تازه ظهور كرده بود - به حبشه باخبر شد و دانست آنها از سوى كسى كه ادّعاى پيامبرى آخرالزّمان را دارد به حبشه آمدهاند ، آنها را به دربار خويش احضار نمود .
جلسه ، جلسهى باشور و حالى بود . جعفرابنابىطالب كه برادر حضرت على ( ع ) بود در غزوهى موته به شهادت رسيد و در فصاحت و بلاغت ، شجاعت ، سياست و تدبير ، الگويى به تمام معنا بود و از صداى خوشى هم برخوردار بود ، سرپرستى اين گروه از مهاجران را به عهده داشت و سؤالات نجّاشى را پاسخ مىگفت . نجّاشى پرسيد : چرا به حبشه آمدهايد ؟ جعفر پاسخ داد : ما گروه و جماعتى بَربَر بوديم ، نه عقل داشتيم و نه شعور ، بت مىپرستيديم ، از آب لجنزارها مىنوشيديم و خوراكمان علفهاى بيابان بود تا اينكه مردى آمد و ادّعاى پيامبرى نمود و ما را از بربريت ، جهالت و پرستيدن بت ها برحذر داشته و به پرستش خداى يگانه دعوت نمود . ما دعوت او را اجابت كرده و به دين او گرويديم . حال اهل مكّه كه به پرستش بت هاى سنگى و چوبى كه خود تراشيدهاند ، دل خوش دارند و مانع آزادى ما در پرستش خداى يگانه شدهاند ، ما را اذيت و آزار كرده ، كتك زدند و شكنجه دادند و تعدادى از ما را به شهادت رساندند ، بنابراين پيامبرمان ناگزير شد ما را به حبشه بفرستد .
چنان كه اشاره نموديم ، نجّاشى مردى فهيم و عاقل و با كياست بود . وقتى سخنان جعفر به اينجا رسيد ، پرسيد : آيا اين مردى كه مدّعى پيامبرى است ، دليل و معجزهاى هم براى اثبات پيامبرى خود دارد ؟ جعفر پاسخ داد : آرى ، او آياتى را از طريق وحى دريافت مىكند كه آن را « قرآن » مىنامند ، نمايندگان
تجلى حق (نگرشى اخلاقى بر فضايل و سيره پيامبر اكرم ص) (فارسى) — صفحة 59
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص٥٩