الارض او عملوه فهم احق بها و هي لهم « 1 » .
اينكه جمله « و هي لهم » بعد از « فهم احق بها » آمده ، شايد بخواهد همين توهم حق را رفع كند كه كسى توهم نكند ، حق صرف است . علاوه بر اينكه لام در جمله « وهي لهم » لام تمليك است اما اينكه جمله « و هي لهم » تكرار و تأئيد جمله « فهم احق بها » است ، خلاف ظاهر است و از طرفى ديگ ظهور بيع و شراء مالكيت را مى رساند ، زيرا بيع و شراء معمولًا روى چيزى مى آيد كه ملك بايع باشد . هر چند حق را مى توان خريد و فروش نمود ، اما معمولًا اگر بخواهيم خلاف اصطلاح و خلاف ظهور رفتار نشود راجع به حق بايد واگذارى تعبير كنيم نه بيع . على أى حال در روايت هم بيع و شراء و هم جمله « فهي لهم » ظهور بر ملكيت دارند .
روايات باب معمولًا همينجور است . يعنى تعبيرات در آن يا بدين صورت است « من احيي ارضاً مواتاً فهي له » و يا اينكه « من احيي ارضاً فهو احق به و هي له » اگر چنانچه « احق به » را نداشته باشد ظهور برملكيت دارد و اگر « احق به » را داشته و بعد هم « و هي له » باشد ظهور بر ملكيت قويتر مىشود اما روايت سوم از باب بعد از جمله « فهم احق بها » ديگر چيزى ندارد كه ظهور در ملكيت داشته باشد و لذا آن روايت از دسته سوم بشمار مى رود .
روايت ديگر از اين دسته :
« محمد بن يعقوب عن علي بن ابراهيم عن ابيه عن النوفلي عن السكوني عن ابي عبدالله ( ع ) قال : قال رسول الله ( ص ) : من غرس
هامش
( 1 ) . ج 17 وسائل ، كتاب احياء موات ، روايت 1 از باب 1 صفحه ى . 326