لذا چنين كسى نه تنها در نماز مىتواند مهار قلبش را در دست داشته باشد ، بلكه در غير نماز هم آن را به دست دارد و در نماز فقط و فقط متوجه خدا مىشود . كلام الهى است :
؛
أَمَّنْ هُوَ قَانِتٌ آنَاءَ اللَّيْلِ سَاجِداً وَ قَائِماً يَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ يَرْجُو رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبَابِ
« 1 » يا آن كه آيا كسى كه خاضعانه ، در دل شب ، ايستاده و يا در حال سجده است و از آخرت حذر مىكند و بيمناك است و به رحمت پروردگارش اميدوار است . . . .
ج ) تسلّط بر بدن به طورى كه بدنش تابع او باشد . و شايد « طىُّ الْارض » جزو اين مرحله باشد .
در خبر آمده است كه : يكى از دوستان جابر جعفى از كوفه ، دلش هواى امام صادق ( ع ) كرده بود ، اين مطلب را با او در ميان گذاشت . جابر به او گفت مىخواهى به مدينه به روى ؟ گفت : آرى . گفت : چشم هايت را به روى هم بگذار . اين كار را كرد و يك باره خود را در مدينه و در برابر خانه امام صادق ( ع ) ديد . راوى مىگويد : شك كردم كه اين صحنه واقعيت داشته باشد . مبادا او سحرم كرده باشد ! با خود فكر كردم كه بگذار ميخى به عنوان نشانه بر روى ديوار بكوبم تا سال بعد كه - ان شاء الله - براى حج مىآيم و در مدينه خدمت حضرت مىرسم ببينم آيا نشانهام بر روى ديوار باقى است يا نه . ناگهان ديدم جابر آمد و ميخ و سنگى به دستم داد و گفت بكوب ، و باز ناپديد شد ! وقتى به محضر امام صادق ( ع ) رسيدم ديدم جابر آن جا نشسته است ! آمدم بيرون . ناراحت و متفكر . باز جابر سر رسيد و علت ناراحتىام را پرسيد . گفتم برويم كوفه ، جابر گفت : چشم هايت را ببند . چشم هايم را بستم و ناگهان ديدم باز در كوچه هاى كوفه ام .
خلاصه آن كه در اين مقام ، بدن تحت اراده اوست .
هامش
( 1 ) . زمر ، آيه 9 .