؛
وَ قَالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ تُرَاوِدُ فَتَاهَا عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَهَا حُبّاً إِنَّا لَنَرَاهَا فِي ضَلَالٍ مُبِينٍ فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً وَ آتَتْ كُلَّ وَاحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّيناً وَ قَالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَ قُلْنَ حَاشَ لِلَّهِ مَا هذَا بَشَراً إِنْ هذَا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ
« 1 » زنانى در شهر گفتند : زن عزيز ، پسرخوانده اش را به خود فرا خوانده است . از عشق او هلاك است . ما كه او را در گمراهى آشكارى مىبينيم . وقتى كه زليخا خبر فريفتگى آنها را شنيد ، پيكى فرستاد و آنها را دعوت كرد . و پشت آنها متكايى گذاشت و به دست هر يك چاقويى داد و به يوسف گفت در برابر آنها ظاهر شو . وقتى كه زنان ، يوسف را ديدند او را بزرگ داشتند و دستهايشان را بريدند و گفتند : پناه بر خدا ! اين بشر نيست . او غير از فرشته محترم چيز ديگرى نيست .
تَيْم ، كه همان اسارت و اظهار خوارى و بندگى است . « متيّم » در اين حال خود را فقط و فقط وابسته و او را مستقل مىبيند . محبوب را آقا و صاحب اختيار و خود را بنده و خدمت گزار مىبيند . او را قيوم و خود را در حال هلاكت ، باطل شدن و از بين رفتن مىبيند . او را عزيز ، خود را خوار و ذليل مىبيند .
لذا معمولًا محال است كه با او مخالفت كند . دوست دارد كه بميرد ولى درحق محبوب خطا و گناهى از او سرنزند ، كلام الهى است :
؛
قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَ إِلَّا تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ الْجَاهِلِينَ
« 2 » يوسف گفت : پروردگارا زندان را بيشتر از آن چيزى كه مرا به آن فرا مىخوانند دوست مىدارم .
و اميرالمؤمنين ( ع ) نيز فرموده است :
« [ الهى ] ما عَبَدْتُكَ خَوْفاً مِنْ نارِك وَ لا طَمَعاً فى جَنَّتِك ، لَكِنْ وَجَدْتُكَ اهْلًا للعِبادَةِ فَعَبَدْتُك ؛ « 3 »
هامش
( 1 ) . يوسف ، آيه 30 و 31 .
( 2 ) . يوسف ، آيه 33 .
( 3 ) . بحارالانوار ، ج 67 ، ص 186 ، 197 و 234 ، ( باب 53 و 54 ) ، ذيل ح 1 ، 2 و 6 .