معاويه گفت : على با تو شرط انصاف را نگه نداشت . زيرا فرزندان تو به شهادت رسيدند و فرزاندان او ماندند .
عدى گفت : من شرط انصاف را با او نگه نداشتم ، زيرا على به شهادت رسيد و من ماندم .
معاويه گفت : على را برايم وصف كن .
عدى گفت : جز از روى عدل سخن نمىگفت و شب كه مىشد مثل فرزند مرده اندوهناكى ، اشك مىريخت و مىگفت :
« يا دُنْيا ! . . . غُرِّى غَيرى ؛ « 1 »
اى دنيا ! برو كس ديگرى را بفريب . »
همچنين مىفرمايد :
« آه ! مِنْ [ قِلَّةِ ] الزّاد وَ بُعْدِ السَّفَرِ وَ وَحْشَةِ الطَّريق
؛ « 2 » واى ! از كمى ره توشه و درازاى سفر و ترس ناكى راه . »
معاويه گفت : شهادت او را چگونه تحمل مىكنى ؟
عدى گفت : مثل كسى كه پسرش را در دامنش سربريده باشند و او صبر كند بر اين مصيبت . » « 3 » شعف ، كه عبارت است از پوسته اى در پيرامون قلب . منظور آن است كه محبت خداوند مانع از ورود محبت ديگران در دل او بشود ، مثل آن كه اين محبت دور دل او را ديوار كشيده باشد ، چنان كه زبان و چشم و گوش هم با پرده فرو پوشيده مىشوند . قرآن هم زليخا را به اين لقب معرفى كرده و گفته است زنان شهر چنين حالى پيدا كردند . كلام الهى است :
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه ، كلمات قصار ، حكمت 77 .
( 2 ) . بحارالانوار ، ج 33 ، ص 274 ، ( باب 20 ، باب النوادر الاحتجاج . . . ) ، ح 538 .
( 3 ) . الكنى و الألقاب ، ج 2 ، ص 115 .