بستم . طياره زمين خورد . اما هيچ كدام از ما هيچ طورى نشد . و اول كسى كه از طياره بلند شد و به پاى خود پائين آمد ، من بودم . او ما بقىاشان يا آوردنشان يا بردنشان به مريض خانه . اما كسى صدمهاى نديد .
در تاريخ مىنويسند كه پيغمبر اكرم در يك جنگى ، اين طرف تپه منزل كرده بود . تنها روى تپه براى تفريح رفتند ، براى راهپيمايى ، مثلًا دشمن آن طرف تپه منزل كرده بود . رئيس لشگر آن هم براى تفريح تنها بالا آمد پيامبر اكرم روى تپه كه رسيد خسته بودند ، خوابيدند ، خوابشان برد . رئيس لشكر دشمن رسيد ديد به ، چه صحنه خوبى ! شمشير كشيد . آمد در مقابل پيغمبر اكرم و شمشير را از غلاف بيرون آورد و بلند كرد در مقابل سر پيغمبر و گفت : يا محمد ! تا گفت يا محمد ، پيغمبر اكرم چشمانش باز كرد . ديد زير شمشير دشمن است . دشمن گفت كيست كه تو را از دست من نجات بدهد ؟ يك جمله گفت ، گفت خدا . اگر حالا على ( ع ) را ندارم . اگر لشكرم پايينتر است . اصلًا من زير پرچم خدا هستم . آنجا خدا را دارم . اينجا هم خدا دارم . اين جمله مثل جرقهاى كه در يك بشكهء بنزين بزنند اين مرد را متلاطم كرد . خدا را دارم ، يعنى چه ؟ توكل يعنى چه ؟ براى اينها اين جور معنا ، اين جور الفاظ ناراحت كننده است .
اخلاق در توحيد (فارسى) — صفحة 84
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص٨٤