يعنى كسى كه عقل دارد امّا تعقّل ندارد ، آن كسى كه فكر دارد ولى تفكّر ندارد ، پست تر از گرگ بيابان و پلنگ درنده و ميكرب سرطان است . براى قوى شدن عقل بايد از آن كار كشيد .
عقل يك نيروى كنترل كننده است امّا با اين اشكال كه اين نيرو هميشه قادر به كنترل انسان نيست . تا هنگامى كه غرايز و تمايلات انسان توفانى نشده است و در حالت عادّى ، عقل براى انسان عاقل ، راهنما است . انسان در حالت عادّى اگر عقل قوى داشته باشد ، اين عقل او را كنترل مىكند و نمى گذارد گناه ، كارهاى خلاف عقل و اعمال خلاف شرع و مخالف رسومات اجتماعى انجام دهد امّا اگر غريزه توفانى شود ، ديگر البته صدايى كه به جايى نمى رسد ، صداى عقل است و ديگر عقل قادر نخواهد بود كارى انجام دهد . مثلًا العياذ بالله - اگر براى دختر و پسرى عشقى پيدا شود عشق به معناى توفانى شدن غريزه جنسى - و اين غريزه توفانى شود ، عقل هر چه به عاشق بخواند و عاقل ها هم هر اندازه به او گوشزد نمايند ، هيچ فايده اى نخواهد داشت ، بلكه عاشق در جواب شعر مى خواند و مى گويد : ديوانه اى از شهر برون شد ، شده باشد . . . ! عقل به او مى گويد كه آبروى تو و طايفه ات خواهد رفت و او در جواب مى گويد ، برود . عقل به دختر خانم مى گويد : اگر خداى ناكرده كسى بفهمد ، آبروى تو كه مى رود هيچ ، آبروى شهر تو ه خواهد رفت و او در پاسخ مى گويد : برود .
ويژگيهاى معلم خوب (فارسى) — صفحة 172
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص١٧٢