غافل نيست ، اما لجوج و عنود است . بنا دارد كه تسليم حق نشود و تصميم گرفته است كه حق را زير پا بگذارد . قرآنكريم اسم اين را اعراض مىگذارد . در اين مورد آيات زيادى داريم ، از جمله در اينجا كه مىفرمايد ، اينها مغرضند ، يعنى از حق اعراض مىكنند ، حق را مىبينند اما از روى لجاجت و عناد چشمشان را مىبندد .
همانطور كه قبلًا اشارهاى شد ، اين حالت اگر براى عالم پيدا شود ، قرآن او را تشبيه به سگ كرده است :
« فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الكَلْبِ انْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ اوْتَتْرُكُهُ يَلْهَثْ ذلِكَ مَثَلُ القَومِ الَّذينَ كَذَّبُوا بِاياتِنا »
« 1 » اگر هم براى انسانهاى عادى اين حالت پيدا شود ، سابقاً او را تشبيه فرمود به كسى كه به غل كشيده باشد و نتواند هيچ حركتى بكند :
« انا جَعَلْنا في اعْناقِهِمْ اغْلالًا فَهِي الي الاذْقانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ
« 2 » »
سراسر روح اين آدم را لجاجت ، و خودمحورى ، تكبر ، حسادت ، كينهتوزى و قساوت مىگيرد . گناه روى گناه برايش قساوت مىآورد ، و وقتى اين صفت رذيله در او به وجود آمد به جايى مىرسد كه اگر در مقابلش انسانى را پوست بكنند ، مىخندد .
درباره حجاجبنيوسف ثقفى مىگويند . وقتى كه مىخواست ناهار بخورد ، دستور مىداد يكى از شيعيان على ( ع ) را بياورند . او را مىآوردند . مىگفت : تكه فلز پهنى را در آتش بگذارند تا گداخته شود ، سپس با يك ضربت سريع آن مرد خدا را گردن زنند و آن فلز گداخته را روى گردنش بگذارند ، تا خون جارى نشود و اين شخص قدرى بيشتر دست و پا بزند . آن وقتى همراه با دست و پا زدن او ، حجاج ناهار مىخورد و قاه قاه مىخنديد و مىگفت : لذت ناهار خوردن من اين است كه ببينم كسى در خونش دست و پا مىزند .
مىبينيد كه انسان سقوط كرد تا كجا مىرود . راستى عجيب است . مىگويند در واقعه « حرّه » « 3 » دو سه نفر به ظاهر مسلمان يزيدى ، به خانه يك انصارى ريختند ، ديدند فقط يك زن در خانه است . زن يك بچه كوچك در دامنش بود . به او گفتند : به ما
هامش
( 1 ) - سوره اعراف آيه 176 ترجمه : مثل او و حكايت حال او به سگى ماند كه اگر او را تعقيب كنى يا به حال خود واگذارى به عوعو زبان كشد . اى رسول ما اين است حكايت مردمى كه آيات خدا را بعد از علم به آن تكذيب كردند .
( 2 ) - سوره يس ، آيه 7 .
( 3 ) - قتل عام مردم مدينه توسط لشكريان يزيد .