از اين قضايا فراوان است ، كه انسان در گرفتاريها خدا را يافته است . اگر لجاجتها و فلسفهها ، چه فلسفه مادى و چه فلسفه الهى كنار رود ، حرفها و ظواهر ، اسباب كنار رود و كسى رابطهاش با خداوند به واسطه عبادت ، مخصوصاً خدمت به خلق زياد شود ، به وسيله نماز آن هم نماز اول وقت با روزه ماه مبارك رمضان آن هم روزه خاص و خدمت به ديگران با خدا رابطه پيدا كند و علاوه بر اينها در زندگيش گناه نباشد و اگر گناه آمد فوراً با آب توبه شستشو دهد ، طولى نمىكشد كه اين آدم مثل همان كسى مىشود كه در دريا گير كرده است و دستش از همه اسبابها كوتاه است ، يعنى هميشه خود را در محضر خدا مىبيند و به قول قرآنكريم كه مىفرمايد :
« رِجالٌ لا تُلْهيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا يَبْعٌ عَنْ ذِكرِ اللهِ ، وَ اقامَ الصَّلوةِ وَ ايتاءِ الزَكوةِ يَخافُونَ يَوماً تَتَقَلَّبُ فيهِ القُلُوّبُ وَ الابْصارُ »
« 1 » به مقامى مىرسد كه ديگر بازار ، اسباب كار ، علم ، دانشگاه ، برهان عرفانى و برهان مادىگرى ، اينها همه و همه كنار مىرود و آنچه در اين عالم هستى مىبيند فقط و فقط خداست .
قرآن كريم مىفرمايد :
« وَ لا تَدْعُ مَعَ اللهِ الهاً آخَرَ الهَ الا هُوَ كُلُّ شَيْيٍ هالِكٌ الا وَجْهَهُ لَهُ الحُكْمُ وَ اْلَيْهِ تُرْجَعُونَ »
« 2 » در اين عالم چيزى خدا را نمىبيند ، هر چه را هم كه در اين عالم مىبيند ، وابسته به خدا مىبيند . « كل شيي هالك الا وجهه » معنايش اين است آنچه در اين جهان مىبيند قيوميت حق را مىبيند ، ديگر خودش و مالش ، خودش و تكيهگاهش ، خودش و عشيرهاش ، همه و همه تدلى است . مثل نور چراغى است كه وابسته به دستگاه توليد برق است . مىگويد : اگر نازى كند قالبها در هم مىريزد قيوميت مال اوست . قيوميت را مىبيند ، اما با چشم دل . اميرالمؤمنين ( ع ) در كلماتشان « 3 » و امام
هامش
( 1 ) - سوره نور ، آيه 37 مردانى هستند كه تجارت و كسب و كار ( معامله كردن ) آنها را از ياد خدا باز نمىدارد و نماز به پا مىدارند و زكات ادا مىكنند و از روزى كه قلبها و چشمها بر مىگردند مىترسند .
( 2 ) - سوره قصص آيه 88 ، ترجمه : با خداى تعالى كسى ديگر را مخوان كه هر چيز نابود شدنى است جز ذات پاك الهى ، فرمان و سلطنت با او و رجوع همه خلائق به سوى اوست .
( 3 ) - عَن الاصْبَغ فى حديثٍ قال : قامَ الَيهِ رَجُلٌ يقالُ لَه : ذِعَلِب فَقال : يا اميرالمؤمنين هَلً رَأَيتَ رَبَّكَ ؟ ! فَقالَ : ويلَكَ يا ذِعْلِبْ لَمْ اكُنْ بِالَّذى اعْبُدُ رَبًّا لَمْ ارَهُ قالَ : فَكَيفَ رَأَيتُهُ صِفْهُ لَنا قالَ : وَيلك لَمْ تَرَهُ العُيونُ بِمُشاهَدَة الابْصار وَ يكُنْ رَأَتْهُ القُلُوبُ بِحَقائِقِ الايمان ( بحارالانوار ، ج 4 ، ص 27 ) . اصبغ بن نباته در حديثى گويد : مردى از جا برخاست كه او را ذعلب مىناميدند . سؤال كرد : يا اميرالمؤمنين آيا پروردگارت را ديدهاى ؟ ! حضرت فرمودند : واى بر تو اى ذعلب ، پروردگارى را كه نديده باشم نپرستيدهام . عرض كرد چگونه او را ديدى ؟ براى ما بيان فرما . فرمود : واى بر تو ، او را چشمها با مشاهده ديده نمىبينند و لكن قلبها او را به حقيقتهاى ايمان مىبينند .