به زبان مثل بفهمند ، نه به زبان صريح قرآنى . پس با مردم بايد به مثل صحبت كرد ، هر كس فهميد كه اينها مثل هستند ، واقع مطلب را مىگيرد و هر كس كه نفهميد ، همان ظاهر كلام را مىگيرد . و خود قرآن هم تصريح دارد كه :
إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلًا ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها
« 1 » ؛ خدا حيا نمىكند از اين كه مثال پشه را بزند يا فوق پشه را .
علامه در پايان نتيجه مىگيرد كه از بيانات ما مطالبى روشن شد :
1 - آيات قرآن دو گونه است ، محكم و متشابه ، به اين معنا كه يك آيه به تنهايى بر يك مدلول متشابه و محكمى دلالت دارد ؛ يعنى همين آيه هم متشابه است و هم محكم . منتها آن كه عوام است ، فكر مىكند آيه تنها همين ضرب المثل را ياد آور مىشود و از كنه مطلب غافل مىماند ، امّا اهل علم به باطن مطلب پى مىبرند . قرآن مىگويد : « يك دسته آيات از محكماتند و دستهء ديگر از متشابهات » . ايشان مىخواهند بگويند : آن دستهاى كه متشابهاتند به تناسب فكر بعضيها متشابهاند و گر نه اين گونه نيست كه آن آيات نزد همه متشابه باشند ؛ يعنى آياتى هستند كه اصلا در آنها تشابه نيست و تمامش « احكام » است و آيات ديگرى نيز هست كه هم محكم است و هم متشابه .
2 - تمام آيات قرآن ( چه محكم و چه متشابه ) تأويل دارند .
3 - تأويل قرآن را فقط « مطهّرون » كه راسخون در علم هستند ، مىفهمند .
4 - در قرآن ، مثلهايى است كه بايد براى فهم عوام الناس وجود داشته باشد .
5 - قرآن بايد متشابهات را داشته باشد ، همان گونه كه بايد محكمات را داشته باشد .
6 - محكمات ، امّ الكتاب هستند و با آنها بايد معناى متشابهات را روشن كنيم .
7 - محكم و متشابه ، يعنى احكام و تشابه ، دو وصف متقابلند كه به اضافه
هامش
( 1 ) - بقره / 24 .