تخطي إلى المحتوى الرئيسي

درسهائى از علوم قرآن (فارسى) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠
براى خود مجتهد قابل درك است ، هر چند ديگران آن را درك نكنند . انسان با ممارست در قرآن و روايات به اين بلوغ تفسيرى خواهد رسيد . مثلا چراغ موشى ، مفهوم لفظ چراغ امروزى را ندارد . همان گونه كه امروزه ممكن است از شنيدن لفظ چراغ ، معناى چراغ اتمى به ذهن ما خطور نكند . انسان وقتى فكر مىكند مىبيند همهء اينها چراغند و فرقى بين چراغ موشى ، برقى و اتمى نيست ، زيرا چراغ ؛ يعنى روشن كننده . حالا همين معنا را در شمس پياده مىكند ، مىگويد : « ما چرا به خورشيد مىگوييم خورشيد و يا شمس ، چون روشنى بالذات دارد ، روشنگر جوّ است ، از طرفى روشنى باطنى ، بيش از روشنى ظاهرى است ، ممكن است كسى تمام اطراف خانه‌اش را با نور افكنهاى قوى روشن كند ، ولى دلش تاريك باشد و چيزى را نبيند . همان طورى كه اگر كسى در ظاهر كور باشد به هيچ وجه روشنى را نمىبيند . اين كور ظاهرى است و او كور باطنى ، پس تطبيق شمس بر ذات پيامبر ، هيچ گونه بعيد به نظر نمىرسد . انسان مىفهمد كه نور ، نور است و تنها نور ظاهرى را نور نمىگويند . اگر آيهء :
إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ
« 1 » را خواستيم تفسير كنيم . معناى « قال » را در لغت پيدا مىكنيم : قال ؛ يعنى تكلّم كردن به زبان ، ولى وقتى ريشه‌يابى كرديم ، مىبينيم كه ملاك گفتن « قال » اين است كه مطلب خود را به طرف مقابل فهماندم . حال اگر كسى لال است به واسطه اشاره مطلبش را مىفهماند و فقها در باب معاملات و عبادات گفته‌اند كه « قول » اخرس اشارهء به انگشتش است . آن وقت انسان مىگويد : « لال چنين گفت » پس معلوم مىشود « گفتن » معناى اعمّى دارد و اين معناى اعمّ را خود انسان در مىيابد ، لذا به سنگ انداختن « قال » نمىگويند . پس
« يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ »
گونه‌اى حرف زدن و فهماندن مطلب است ، حالا به چه نحوى است نمىدانيم ، يا به ايجاد صورت است كه ايجادش هم به هر نحوى مىتواند
هامش
( 1 ) - يس / 82 .