آيات و گاهى استدلال به آيهاى براى فهم مضمون آيهء ديگر ، و بالاخره مختصرى از تفسير به كمك روايات ؛ يعنى روايتهايى كه از پيامبر دربارهء قسمتهاى تاريخى قرآن و توحيد و معاد نقل شده بود ، تجاوز نمىكرد . اين وضع در ميان مفسّران تا آخر قرن دوم هجرى ادامه داشت . چيزى نگذشت كه دامنهء فتوحات اسلامى وسعت يافت ؛ مسلمانان با فرقههاى مختلف و دانشمندان مذاهب تماس پيدا كردند و طبعا بحثهاى مربوط به عقايد مذهبى ( بحثهاى كلامى ) در ميان آنها شايع شد .
از طرفى ، فلسفهء يونان كه در اواخر قرن اوّل و دورهء امويان و بعدا در عهد خلفاى عباسى ، به عربى ترجمه شده بود ، دامنهء بحثهاى عقلى و فلسفى را وسعت داد .
از طرف ديگر ، مقارن همين زمان ، تصوف رايج شد و جمعى به فكر افتادند كه به اصطلاح بحثهاى لفظى و عقلى را كنار انداخته و حقايق دينى را از رياضت به دست آورند .
در اين بين ، جمع ديگرى ؛ يعنى محدثان و اخباريها بر اين عقيده باقى ماندند كه معارف دينى را فقط از راه جمود بر ظواهر تفسير كنند و هيچ گونه بحثى جز از جنبههاى ادبى الفاظ به ميان نياورند . اين جهات چهارگانه ، دست در دست هم كرد ، و چنان طوفان شديدى از اختلافهاى مذهبى و به دنبال آن اختلاف در روش تفسيرى بر پا ساخت كه تقريبا حدّ مشتركى در ميان مسلمانان ، جز دو جملهء « لا إله الّا اللّه و محمّد رسول اللّه » باقى نماند .
« اخباريها » در تفسيرهاى خود تنها به نقل روايات و همچنين اقوال صحابه و تابعين قناعت مىكردند و به سرعت هر چه تمامتر به دنبال آن مىشتافتند و در هر آيه كه قول و روايت روشنى نبود ، توقف مىكردند و عمل خود را به اين آيه توجيه مىكردند :
الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا
« 1 » امّا « متكلمين » سعى كردند ، آيات را بر طبق اصول مذهب خود تفسير كنند ؛ يعنى آنچه را موافق
هامش
( 1 ) - آل عمران / 7 .