به هر حال اخلاق علمى ماركسيستى و يا داروينيستى و يا نژاد پرستانه و هرگونه اخلاق علمى ديگر معتقد است كه اخلاق بر پايهى واقعيت است و اين رابطه را كشف كرده است ( كه نوعاً تك پايهاى هستند ) و براى ضمانت اجراى آن هم نيازى به چيز ديگر نيست . فقط علم به واقعيت و تعليم به ديگران ، و يا علم و مبارزه پرولتاريايى .
اشكالى كه ما بر اخلاق علمى در هر گونهاش داريم اين است كه اينها رابطهها را خوب كشف نكردهاند و معمولًا گزينشى بوده و يك مطلب خاصى را پايهى اخلاق خود قرار دادهاند و مطالب ديگر را نديده و به غفلت گذراندهاند . و به علاوه معتقديم كه علم به تنهايى براى ضمانت اجرا كافى نيست ، و اينك توضيح اين دو نكته :
1 - تبيينهاى ماركسيستى را با تعبيرات امثال ديل كارنگى در كتابهايش ( چون آئين دوستيابى و آيين زندگى ) و هوربل در ( خويشتندارى ) و همهى مجموعههاى روان پرورى غربى چون ( كليدهاى خوشبختى ) مقايسه كنيد ببينيد چقدر مختلف و در حد تضاد و تناقض با يكديگرند ، با اين كه هر كدام معتقدند واقعيتها و رابطهى آنها با بايدها و قوانين اخلاقى را به خوبى كشف كردهاند . حقيقت اين است كه اينها هر كدام يك بعد انسان و زندگى انسان را ديدهاند و از ابعاد ديگر آن غفلت كردهاند . اگر كسى همهى ابعاد زندگى انسانى را به خوبى درك كند يك اخلاق كامل انسانى را هم مىتواند ارائه دهد . اينكه ما فقط به اصالت اخلاقى كه از طريق وحى ارائه مىشود معتقديم به اين جهت است كه معتقديم جز خداوند هيچ كس نمىتواند همهى ابعاد انسان را كما هو حقه بداند و تأثير هر دستور قانونى و اخلاقى را بر تن و روح فرد و جامعه به خوبى عالم باشد و اثرات آن را بر نسلهاى آينده در طول تاريخ بهخوبى
فلسفه (مقدمات، شناخت، ديالكتيك و ادراكات حقيقى و اعتبارى) (فارسى) — صفحة 447
مساهمون: الشيخ محمد علي الگرامي القمي
ص٤٤٧