است ؟ و يا صرف عشق به خدا مبناى اين اعمال مىباشد ؟ يعنى همين كه فقط بدانند خداوند دوست دارد و نه چيز ديگر . بر خلاف گفته نويسندهى مزبور كه اساس همهى بايدها را يك بايد اصلى الهى مىداند .
عبادت اينها از يك شوق و عشق داخلى است ، عشق به كمال مطلق .
يعنى عشق مىگويد : عبادت كن ، همانطور كه پروانه را به دور شمع مىگرداند ، و ديگر قانون و يك بايد قانونى در كار نيست . عشق است ( هست ) و « بايد » برخاسته از عشق ، و الزام عمل و سپس عمل و همين .
خدا اين كار را دوست دارد پس بايد انجام داد .
تناقض در نصوص مذهبى ؟ !
ممكن است اين طور به ذهن برسد كه : بنابراين در نصوص مذهبى يك نوع تناقضى در اين مسأله وجود دارد ؛ زيرا از طرفى مىگويد : حاكميت فقط براى خداست . هم خلق به دست اوست و هم امر و فرمان ؛ فقط اوست كه مورد سؤال و بازخواست واقع نمىشود ؛ فقط او معبود است ، بايد خالصانه براى او عبادت كرد و . . .
و از طرفى مىگويد : اوامر و نواهى الهى تابع مصالح و مفاسد واقعى هستند و هر قانونى كه مىآورد به علت مصلحتى واقعى است و نتيجه اين كه آن مصالح و مفاسد واقعى اصل هستند و به خاطر آنها امر و نهى الهى انجام مىشود ؛ آنها اصل هستند نه امر و نهى . و در حقيقت بندهى مصالح و مفاسد هستيم نه امر خداوند . مصلحت پرست هستيم نه خدا پرست . و به تعبيرى كه نويسنده دانش و ارزش در مورد تاريخشناسى و آن را مبناى عمل قرار دادن ، مىكند : تاريخ پرست هستيم نه خداپرست ! ! حالا چه بگوييم ؟ !