علوّ و برترى داشته باشد . فرمان هر كس جز خداوند در صورتى لازم الاتّباع است كه از طرف خداوند صلاحيت فرمان داشته باشد . و در حقيقت چنين كسى يك نوع برترى واقعى و تكوينى دارد چون پيامبر و امام و پدر و مادر و يا با قرارداد صحيح خودمان او را صلاحيت فرمان دادهايم چون حاكم و رهبرى كه با رأى خودمان او را بر خود تسلط بدهيم .
از مطالبى كه گفتيم به خوبى روشن شد كه آن دسته آيات قرآنى كه دربارهى حاكميت الهى صحبت مىكند و حكومت و فرمان را خاص خداوند مىداند به هيچ وجه مربوط به نفى رعايت « هست » و واقعيت در « بايد » و قانون نمىباشد . خداوند همهى دستوراتش بر اساس رعايت واقعيتهاست و در عين حال فرمان و امر فقط در صلاحيت خداوند مىباشد .
باز هم نصوص مذهبى
حالا كه صحبت از قرآن و شرع در اين بحث شد اين نكته را هم بگويم كه از قديم بحثى ميان متكلمين بوده است كه قوانين و احكام خداوند تابع مصالح و مفاسد واقعى است يا نه ؟ معتزله و شيعه مىگفتهاند : آرى ، خداوند بر اساس رعايت مصالح و مفاسد واقعى امر و نهى مىكند ، و اشاعره مىگفتهاند : نخير ، خداوند به مصالح و مفاسد واقعى كارى ندارد و حكم و امر به دست خود خداوند است . معتزله و شيعه نوعاً تعبيرشان اين بود كه حتماً رعايت مصالح و مفاسد واقعى خود اشياء و چيزهايى كه متعلق امر و نهى هستند مىشود ولى تعبير عدهاى ديگر اين است كه رعايت مصالح و مفاسد مىشود اما الزاماً مصالح و مفاسد خود اشياء نيست ؛ ممكن است احياناً مصلحت در خود امر و نهى باشد ( مثل امتحان و اتمام حجّت و غيره ) .