است كه به ذهن عرف و حتى عقل فيلسوفان هم نمىرسد ؟ ! اتفاقاً اگر بخواهيم ملازمات عقلى و سياق عرفى آيات را در نظر بگيريم كار برعكس است . زيرا آنها ( مخالفان ) بدون تحقيق پيروى از گذشتگان خود مىكردند و بر اساس تقليد فكرى خود عمل مىنمودند . قرآن كريم آنها را سرزنش مىكند و مىفهماند كه راه صحيح اين است كه خودتان تحقيق كنيد و همان را عمل كنيد . كار آنها كه فقط تقليد فكرى نبود بلكه به دنبال تقليد فكرى ، عمل هم انجام مىدادند .
حالا قرآن كريم فقط تقليد عملى بر اساس تقليد فكريشان را محكوم مىكند و مىفهماند كه اگر عملشان بر اساس تفكر اصيل خودشان باشد مانعى ندارد . يعنى واقعيت و حقيقت را بفهمند و اعمال و حقوق و بايدهايشان را بر اساس واقعيت تحقيق شدهى خودشان بنا نهند . - دقت كنيد - .
اشكال كارشان اين نيست كه عمل آنها در رابطه با واقعيت ( روش پدران ) بوده است و بايد را به هست پيوند داده بودند بلكه اشكال كارشان اين است كه عمل خود را بر اساس يك واقعيت غلط و باطل قرار دادهاند .
7 - حاكميت بلامنازع و انحصارى خداوند به هيچ وجه دليل نفى رابطهى هست و بايد نمىباشد . مسائل حقيقى و « هست » ها به خودى خود فرمان نمىدهند و واقعيت چيزى نيست كه فرمان بدهد ؛ فرمان فقط مربوط به مقامى است كه حاكميت شعورى بر ما دارد . روح فرمان مىدهد زيرا تسلط تدبيرى و باشعور بر تن دارد . دولتها و حكومتها فرمان مىدهند ( هرچند به ناحق ) ؛ پدر و مادر و معلم و مدير مدرسه و فرمانده و . . . فرمان مىدهند ؛ ستون و در و ديوار و يا سفيدى ستون و سياهى ديوار نمىتوانند فرمان دهند ؛ ليكن سخن اينجاست كه افراد و مقامهاى مسلط
فلسفه (مقدمات، شناخت، ديالكتيك و ادراكات حقيقى و اعتبارى) (فارسى) — صفحة 434
مساهمون: الشيخ محمد علي الگرامي القمي
ص٤٣٤