مىكردهاند بر اساس لزوم دقت در يك مطلب و تشخيص حق از باطل است ؛ نه اين كه چون پدرانتان در قرون پيش بودهاند و اينك به موجب قانون تكامل مطلب ديگرى پيدا شده است . دومى را اخلاق علمى مىگويند و اولى حق و باطل را در خود سخن مىجويد .
7 - آياتى كه حاكميت را فقط از آن خدا مىداند چون 40 - 39 سورهى يوسف و 90 سورهى نحل و 87 سورهى قصص ، نيز مىفهمانند كه هيچ چيز جز خدا ( چه فطرت و چه غير آن ) نمىتوانند فرمان دهند .
بنابراين مطالب ، رابطهى بايد و هست و مسأله اخلاق علمى كه بر پايهى رابطهى بايد و هست بنا نهاده شده به كلى از ميان مىرود .
پاسخ استدلال ششم
به نظر من استفاده نويسنده از آيات قرآنى مزبور هيچ مبناى محكمى ندارد و به ترتيب از اول شروع مىكنيم :
1 - مگر معتقدان به اخلاق علمى و يا رابطهى بايد با هست ، چه مىگويند ؟ مگر آنها مىگويند سنن طبيعت به خودى خود فرمان مىدهد ؟ آنها مىگويند سنتهاى طبيعى و غير طبيعى جهان را از طريق شناخت فكرى و علمى كشف مىكنيم و عقل ما حكم مىكند كه اگر طالب كمال هستى بايد از طريق آنها به كمال برسى ! قرآن هم كه دستور شناخت تاريخ و طبيعت را مىدهد براى همين است . اين كه مىگوييد « درس آموزى از طبيعت ، با كسب اخلاق از طريق شناخت محض طبيعت ، فرق دارد . . . » به هيچ وجه مطلب درستى نيست و بازى با الفاظ است .
2 - قرآن چه هدفى از گفتن تسبيح موجودات دارد ؟ آيا فقط مىخواهد يك واقعيت را بگويد كه فقط به علم ما اضافه شود بدون اين كه علم مزبور