تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فلسفه (مقدمات، شناخت، ديالكتيك و ادراكات حقيقى و اعتبارى) (فارسى) — صفحة 411

مساهمون:

ص٤١١
همه‌ى اشتباه نويسنده از اين‌جاست كه تصور كرده هرچه را هست مىپنداريم واقعاً هست و هرچه واقعاً هست به هر صورت و هر چه استثناء ، بايد قانون شود و بايدى از آن ساخته شود و گرنه به طور كلى رابطه‌ى بايد با هست را بايد كنار بگذاريم ! با اين كه مىدانيم كه در بسيارى موارد اشتهاى كاذب وجود دارد ؛ يعنى اشتها وجود ندارد ولى مىپنداريم كه وجود دارد . و بسيارى از موارد به علت بيمارىهاى خاصى اشتها و ميلى بر خلاف طبيعت اوليه بروز مىكند ، ولى عقل مىگويد مادامى كه اعتنا نكردن به آن - اشتهاى كاذب - ممكن باشد و به مرگ منتهى نشود بايد كنار گذارده شود آن هم به علت رابطه‌ى بايد با هست . يعنى قانون عمل مىآفريند و عمل هستى انسان را تحت تأثير قرار مىدهد پس قانونى بايد تصويب شود كه با واقعيت هست ما ( نه هست پندارى ) مناسب باشد . خلاصه اين كه هر چه مىپنداريم هست معلوم نيست حتماً باشد ، و هرچه هم واقعاً هست ولى استثناست ما هرگز نگفته‌ايم كه مبناى بايد و قانون كلى قرار مىگيرد ، و حتى هر چيز را كه واقعاً و به طور طبيعى و اصلى هم وجود دارد حتماً و به طور مستقيم منشأ بايد و عمل نمىباشد . سخن اين است كه بايدها بر اساس هست‌ها طراحى مىشوند ، نهايت اين كه اگر هست‌ها به طور دقيق شناخته شوند و روابط هست‌ها با هم نيز دانسته شوند بايدها به طور صحيح وضع مىشوند و گرنه نه .

اشكال دوم

2 - گفته‌اند : « اصلًا معنا ندارد كه بايدها را از هست‌ها انتزاع كنيم و رابطه ميانشان برقرار كنيم زيرا هست‌ها مشمول قانون راست و دروغند ولى بايدها مشمول توبيخ و تشويق و اين‌ها از دو بابند و به هم ارتباطى ندارند » .
فلسفه (مقدمات، شناخت، ديالكتيك و ادراكات حقيقى و اعتبارى) (فارسى) — صفحة 411 | الشيخ محمد علي الگرامي القمي