چيزهاى ديگر به آن پيوند شوند ؟ ! يا اين كه به دنبال قانونى برويم كه در ميان اين همه اختلافات فكرى راه صحيح را به ما نشان بدهد ؟
شك نيست كه راه عاقلانه اين است كه بايد قانون كشف حقيقت را پيدا كرد نه اين كه اصلًا كشف حقيقت را كنار زد و يا دامنش را چيده دامنهاش را محدود كرده سعى كنيم اعمال و رفتارمان را از آن قطع كنيم .
ريشه تفكر مزبور همان تفكر سوفسطائى است به صورتى ديگر .
سوفسطائى كلًا تفكر را بىوجه و بىفايده مىداند و اين روش ، تفكر را در همان فهم مغز و درك عقلانى و محيط خودش نگه مىدارد ، فقط در محيط حقايق ، نه قانون ! قانون خود مبانى جداگانهاى دارد . فكر حقايق در مدرسه بماند و فكر قانون در مجلس شورا !
اين روش مىگويد : اسلام و ساير مذاهب هم مكتبهايى يك پارچه نيستند زيرا مسائل عقيدتى و حقيقى آنها هيچگونه پيوندى با مسائل عملى آنها ندارند و كاملًا دو گانه مىباشند ! آيا تفكر دوگانهى مسيحيت كه دين از سياست جداست از اين گونه افكار پيدا شده است ؟ نمىدانم .
به نظر من تشبيهات هم بر اساس حقايق استوارند ولى احياناً افراد براى سوء استفاده رابطه را قطع كرده به دلخواه خود تشبيه مىكنند . آنجا كه تشبيه مىخواهد مبناى عملى واقع شود بايد دقت نموده بر رابطهى واقعيش استوار كرد نه اين كه به كلى رابطهاش را با واقعيت قطع نمود . در همان مثال آب و دريا - خضرويه و مرشدش - نيز اشكال از اصل تشبيه نيست ، اشكال از بدى تشبيه است . بايد دقت نموده ديد روح چه شباهتى به آب دارد ؟ و آنگاه كدام روح درياست و موّاج ؟ و كدام روح راكد و آرام ؟
و آنگاه ديد كه همانطور كه ركود ، آب را فاسد مىكند روح را نيز تباه مىسازد يا نه ؟
فلسفه (مقدمات، شناخت، ديالكتيك و ادراكات حقيقى و اعتبارى) (فارسى) — صفحة 409
مساهمون: الشيخ محمد علي الگرامي القمي
ص٤٠٩