مىكنند ، و اعتراضشان هم بر همين است كه نبايد يك تشبيه كه امرى اعتبارى است معيار حقايق باشد . تشبيهات بر اساس ادراكات اعتبارى بنا نهاده شدهاند و اعتباريات نبايد با حقايق پيوند پيدا كند . بايد پيوندى با هست ندارد .
پاسخ اشكال
انصاف اين است كه دليل مزبور كه اين قدر مورد توجه نويسنده مزبور و آقاى پول هازار و شايد تويى بى ( اگر توجهش به مسألهى حقيقت و اعتبار باشد ) قرار گرفته است فاقد ارزش بوده دليل درستى به شمار نمىآيد .
زيربناى مزبور ، اختلاف فكر در درك حقايق است ، و اينكه اگر بايد را به هست مربوط كنيم اين اختلاف برداشت در بايدها و اعتباريات هم پيدا شده و قوانين حقوقى ، اساس درستى پيدا نمىكنند و توضيح مىدهيم كه اين اشكالى نيست .
اشكال در تفكر و منطق
نظير اين استدلال ، استدلال مخالفين منطق و قانون تفكر است كه : اگر منطق دردى را درمان مىكرد نبايد اين همه اختلافات باشد . . . ، و بيشتر مانند استدلال سوفسطائيان كه چون فكر اشتباه مىكند نبايد اصلًا بدان اعتماد نمود و اساساً راهى به شناخت جهان نداريم ؛ چون هم فكر اشتباه مىكند و هم حسّ . نتيجه اين كه نبايد فكر كنيم و نه احساس زيرا فاقد ارزشند .
خوب ، اگر در درك حقايق اختلاف است بايد اصل فكر و درك را از بين برد ؟ و يا تا ممكن است همان جا ديوارى كشيد و محدود كرد و نگذاشت