مىداند . حالا در اشكال و جوابى كه مىآورد دقت فرماييد :
« اگر رابطه قانون و اخلاق را با علم ، و به تعبير ديگر بايد را از هست به كلى قطع كنيم اين اشكال پيش مىآيد كه « . . . اينك به نظر مىرسد كه اخلاق از جايى آويخته نيست و بر پشتوانهاى استوار تكيه نزده است و همچون بردهى نحيف و دستآموزى ، هر كس بنا به خواست و هوس خود مىتواند آن را بپرورد و رام كند و به كار وا دارد . اين شبهه ناگزير در اذهان قوت گرفته است كه اگر نه علم ، نه طبيعت و نه تاريخ ، هيچ يك نقش تعيين كننده در تصميمات اخلاقى ما ندارند . . . در اين صورت هر كارى را مىتوان مجاز شمرد . . . و آيا اين جز ناديده گرفتن واقعيات و خيالپردازى ، معناى ديگرى خواهد داشت ؟ » .
آنگاه نويسندهى كتاب دانش و ارزش اين طور پاسخ مىدهند : « كوشش مىكنيم تا جاى واقعيت را در اخلاق معين كنيم و نشان دهيم كه كجا و چگونه بايد واقعيت را ديد و از آن درس گرفت . . . مىخواهيم راه و رسم يك نظام اخلاقى واقعبين را پيشنهاد كنيم . محور همهى كاوشها و كوششهاى ما اين نكتهى استوار و ارجمند است كه دانستن مىتواند نشان دهد كه چكار را نمىتوان كرد و وقتى كارى را نتوان كرد ، نه مىتوان در آن ارزشى جست و نه مىبايد بدان فرمان داد . به تعبير ديگر ما از توصيفهاى علمى و فلسفى طبيعت و خلقت نمىتوانيم متوقع باشيم كه به ما نشان دهند چه بايد بكنيم ؛ اين در براى هميشه بسته است . اما از اين توصيفات مىتوانيم بياموزيم كه چه نبايد بكنيم . واقعبينى يعنى نظر به واقع داشتن اين نيست كه ببينيم راه فطرت يا طبيعت يا تاريخ چيست تا همان را برگزينيم . اين همان اخلاق ويران علمى است . واقعبينى اخلاقى اين است كه به دست آوريم چه كارى در تصادم با فطرت و طبيعت است و
فلسفه (مقدمات، شناخت، ديالكتيك و ادراكات حقيقى و اعتبارى) (فارسى) — صفحة 394
مساهمون: الشيخ محمد علي الگرامي القمي
ص٣٩٤