آسمان ) خدايانى جز « اللَّه » بودند آن دو مسلماً فاسد و تباه مىشوند ؛ پس خداوند پروردگار عرش ، منزه است از آنچه توصيف مىكنند ؛ او از اعمالش سؤال نمىشود و آنها سؤال مىشوند . . . » يعنى اعمال ديگران چون اصل نيست و فرع قانون است اگر فرع اعمال خداوند نباشد تباهى جهان را موجب مىشود ولى اعمال خداوند اصل است و خود قانون است .
اشكالى هم كه نويسندهى محترم بر نظريهى اول ذكر كرده است كه « اين نظريه اخلاق را از معيار خالى كرده تابع سليقههاى شخصى مىكند . . . » به هيچ وجه صحيح نيست . اگر معناى محكوم كردن دزدى مثلًا اين شد كه من مثلًا دزدى را دوست ندارم لازمهاش تبعيت از سليقهى شخصى نيست ؛ چون دوست نداشتنها و تنفرها نيز فرق مىكند . گاهى همه در تنفر از يك شيىء اتفاق دارند مانند همان مثال دزدى و اين سليقهى عمومى مىشود ، نه شخصى . مگر نمىشود همه قيافهى خود را از عمل خاصى به هم بكشند . در نظريهى دوم هم كه بايد را فرمان مىگيرد ممكن است فرمان شخصى باشد و تابع سليقهى شخص !
نويسنده خيال كرده است كه قيافه درهم كشيدن حتماً در مسائل شخصى است و امر و فرمان در مسائل عمومى ! !
اخلاق نفى و اثبات
نويسندهى « دانش و ارزش » رابطهى بايد را با هست به كلى قطع نمىكند . او ميان دستورات اخلاقى نفى با دستورات اثباتى فرق مىنهد .
دستورات اثباتى بر « هستها » تكيه ندارند ولى نفىها بر واقعيتها تكيه دارند و همين نقطهى اتكاء را براى پشتوانهى اخلاق از نظر واقعيت كافى